<no title>
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
محاكمه عشق جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم ....به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودندقلب شروع كرد به طرفداری از عشقآهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صد...
فاصله عشق
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
سلام به همه دوستان عزیز اینبار اومدم تا متنی رو که ایرج نوشته براتون بنویسم اخه خودش فرصت نکرد بیاد تو وب بنویسه من بجاش می نویسم .از ایرج بخاطر متن زیبا و عاشقانش تشکر می کنم به نظر من که واقعا زیبا گفته نظر شما رو هم می خوام بدونم ممنون میشم شما هم نظرتون رو برامون بنویسید .از راه دور تو را می پرس...
پنجره های خانه خدا باز است صدایت را بلند تر کن
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
ایا این کودک را می بینی که چگونه دست به اسمان بالا برده و فریاد می زند؟او خوب می داند که پنجره های خانه خدا همیشه باز استاو می داند که خدا صدایش را می شنودصدایش را کمی بلند تر می کنماری او بخشی از من استاو کودک درونم است که اینکه زبان باز کرده و نیازش را از تو می جوییدنیاز به نوازش با دستان پر مهرت ...
زمزمه ای که این روزها می شنوم
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
رهایم کرده ای، مرا در میان این شلوغی ها مرا میان سکوتتمرا میان همه افکار پوسیده ای که از تو سرشارند رها کرده ایچشمانم واژه های که در دلم است را می گویندتو خوب زیان چشمهایم را فهمیده بودیدیگر توان چیرگی بر خاطرات پوسیده ات را ندارم ،چرا زمزمه ی این روزهایم ، صدای توست؟نمی دانم چه چیزی دوباره تو را خا...
عیدتون مبارک
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
سلام سلام خدمت همه شما دوستان عزیز با یه تاخیر چند هفته ای دوباره اومدم .امروز عیده ،عید فطر .صبحی مامان وبابام صدام کردن و رفتم نماز عید رو توی یکی از مدارس بزرگ نزدیک خونه خوندیم .نشد بریم حرم اخه مامان و بابا باید زودی بعد از نماز میرفتن خونه بستگانی که فوتی داشتن و اول اونا رو مقدم میشموردن و بر...
ارامش جانم
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
باز صبح شد و دلم بوی گلهای نسترن را احساس می کند .گویا که اسمان امروز با خورشید هم عقیده است اینجا زمین است ،باغیست که در ان قاصدکهای همسایه بی پروا به پرواز در می ایند و نمی دانم چه کسی ارزو کرده است که همه را شوق به پرواز ،راهی اسمان کرده است.امروز روزی است که سایه ها هم شخصیت گرفته اند و با خورشی...
دوستای گلم عیدتون مبارک
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
سلام به همه .امیدوارم مثل همیشه خنده روی لباتون بمونه و از غم از دلاتون بیرون بره .اومده بودم یه عرض ادبی کرده باشم و ولادت منجی عالم بشریت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو بهتون تبریک بگم و دعا کنم که ما هم در صف یاران ایشون قرار بگیریم .امین یا رب العالمین این شعر را با تمام وجود به ایشان و...
تنوع از نوع عکسی
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
سلام دوستای گلم همیشه باید یه بهانه ای برای نوشتن باشه تا بتونم بیام این عکس رو میزارم تا هم تنوع باشه و هم بهانه ای برای خندیدن انشالله همیشه بدون بهانه بخندید و از زندگیتون لذت ببرید.عکسه به نظرم خوشکل اومد گفتم شما هم از دیدنش لذت ببرید.فعلا بای
بـهــــــــار...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
بهار ِ سبز نگاه و قلب ِ شعر ِ من از شور ِ انتظار پر است. در آرزوی ِ سفر با او به زادگاه ِ شکفتن در آن سوی ِ افق ِ دوردست ِ شادابی دل ِ همیشه ز عشق ِ بهار سرشارم و جان ِ سبزسرشتم پُر است از تپشی تند و اضطرابآلود و غرق در هیجانی شدید و پرتبوتاب. در این دقایق ِ پرالتهاب ِ چشمبهراهی در این کرانهی ِ تشوی...
بـــــارانـــــــ ...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
تنها می نشینمکنار پنجرهپنجره ای که تا دیروز عِطر بارانــــ از شیشه اش به زوروارد می شد و جسم بارانــــ روی شیشه می غلتیدحالا بارانــــ قهر کردهآسمان دلش گرفتهاز عُقده دیرینش هوا را تاریک و سرد کردهاما دل من هم ...دل مرا با خود می بردبه آنجایی که خدا می خواهد...دلم نازک می شود وقتی می برد و می کشدبس ...
دلم کمی مرگــــ می خواهد ...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
خسته ام!خسته ام خدایاازاین هیاهوی سرد وبی روح زمانکه هرلحظه بیش ازپیش مرادر کام خود فرو می کشدخسته ام از گذر زمانوقتی ثانیه ها می گذرند و همه چیزهمان بوده که هستنه تحولی، نه نایی، نه اشتیاقیدلم کمی تغییر می خواهدازاین عشق ورزیدن های بی سروپا هم دیگر خسته شده امدلم کمی مرگ می خواهد... کمی دنیای بهتر....
برای تنهایی هایتــــــ بارانــــــــــ ببار...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
نمیشود که همیشه خوب باشی...!گاهی باید از سر عادت فراموش شویو بروی تا دور و دورهـــــــــا..... ... باید زیر بار ِ یک شهر ِ خاموش ِ شب زدهبرای تنهایی هایتباران ببارانی ! آنقدر بباری وبباری وبباریتا پلک ِ دفترتاز اندوه ِ ناگفتنی هاورم کند ! گاهی بایددر خویشتن ِ خویش بخزیو یاد ِ آن روزهای ِ نخست رادر گ...
بــــارانــــــــ گم شده...!!!
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
باز دلم تنگ است... باز چشمانم باران می طلبدآسمان دلم پر ازابران سياه دلتنگی شده استباز من تنهايمو در اين سکوت حتیصدای سازم هم آرامم نمی کنددل من باز کوچک شدهاستبرای کسی که نمیدانم کيستولی غيبتش مرا میآزارد من... بی من شده ام... من خودم را گم کردهام... کجا ؟! جواب این سوال راخودم هم نمی دانم... سالها...
به واژه آوردنـــــــ بارانــــــــ ...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬ دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم! شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛ میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم...
نوازشــــــ بارانـــــــــــ ...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
آرام می بارد بارانـــــببار بر من ای بارانـــــ ...قطره های بارانـــــ بر صورتم می خورندمن چترم را می بندم و کنار می گذارم و خودم را به بارانـــــ می سپارمبارانـــــ با قطره هایش چهره ام را نوازشــــ می کندبر لبانم می نشیندچشمانم را می بندمصورتم را بوسه بارانـــــ می کندبر گردنم می لغزد و روی شانه ه...
آسمان دلم سختــــ بارانی استــــ ...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
آسمان ابری دلمسخت بارانی است امشب ومندر کشاکش دردی پنهاندرون سینه ام با خودم در جنگم ببار باران گرمایت را سختمحتاجم...پی نوشت : چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است، چرا کهنمی داند بعد از بازی شطرنج ... شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند!!!
بارانــــ زده اضطرابـــــ پــــاییز...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
زمستانـــ از آسمانـــ می بارد و مـــــن، هنوز ، بارانــــ زده اضطرابـــــ پاییزمــ کودکـــ برفــــ جـــا پـــای مــرا می پـــوشاند وگامــ های مـــــن ، هنوز برگــــ های آتشینــــ پاییز رنگــــ را بـــــه هـــــزار تکــــه می میرانند چلچلـــــه ها بـــــه بـــــهار رسیده اند مــــن، هنـــــوز ، کوچشا...
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور...
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:10
گفت شيفتــهبــاران شــو ، وقتـی بـیتـابیمی بــارد و خيست میکنـد ،شيفتــهبـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا ...هرگـزخيســـم نکرد .شايد هنوزتا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است. امــــا تـوای سپيــده صبـح بــههنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآوربگــذارنامم مشوش هراس از پيـــروزی تاري...
تولد
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:09
امروز ............۱۸ ساله که به دنیا اومدم۵ساله که به دنیای تو اومدماما........تو چرا به دنیای من نمی ایی؟به اندازه ی یک تبریک.............دل است دیگر...به این چیزها خوش میشود...هرچند که دیگه دیر شد ........دنیای تو ....در تولد ۵ سالگی اش مرد...من یک ۱۸ ساله ی ازادم.....تنهای تنها.........نه دنیای ک...
.........
-
تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 19:09
...............................................................................................................................................................................................................................................................................................................