تنها می نشینم
کنار پنجره
پنجره ای که تا دیروز
عِطر بارانــــ از شیشه اش به زوروارد می شد
و جسم بارانــــ روی شیشه می غلتید
حالا بارانــــ قهر کرده
آسمان دلش گرفته
از عُقده دیرینش هوا را تاریک و سرد کرده
اما دل من هم ...
دل مرا با خود می برد
به آنجایی که خدا می خواهد...
دلم نازک می شود وقتی می برد و می کشد
بس است کش آوردن
دست بکش از دلم
دیروز وقتی بارانــــ زمین را فراموش کرد
قدم به شهرشلوغ گذاشتم
قرار بود کسی پشت درِ این شهر شلوغ منتظر باشد
اما نبود
آنوقت بود که !!!
تمام غصه هایی که از دنیا طلبکار بودم، گرفتم
چقدر بارانــــ آرامم می کند...

پی نوشت : تمام مزرعه کافر صدایشمی زدند...
گل آفتابگردان کوچکی را که عاشق باران شده بود . . .!!!
برچسب:
نویسنده: عشق