
باز صبح شد و دلم بوی گلهای نسترن را احساس می کند .گویا که اسمان امروز با خورشید هم عقیده است
اینجا زمین است ،باغیست که در ان قاصدکهای همسایه بی پروا به پرواز در می ایند و نمی دانم چه کسی ارزو کرده است که همه را شوق به پرواز ،راهی اسمان کرده است.
امروز روزی است که سایه ها هم شخصیت گرفته اند و با خورشید دست دوستی داده اند .فکر می کنم با یکدیگر قرار گذاشته اند که هیچ گاه جدایی را معنا نکنند
امروز روزی است که نگاه پنجره فریادیست از عمق وجود .می فهمم ولی دوست ندارد با من سخنی بگوید او فقط و فقط منتظر است ،منتظر یک بارش ،بارش پر مهر اسمان.
من خسته ام ، از نگرانی ها و شکوه های پنجره و از دلواپسی های برگهای بید مجنون که هر دم راه را برای دیدار معشوقش جارو میزند.او برگهایش را به زمین ریخته است تا به همه بگوید که من یه عاشق منتظرم که هر روز راه معشوقه ام را برای گام نهادنش جارو می کشم تا مبادا خاری بر پاهایش برود که اگر اینگونه باشد هیچ گاه خودم را نخواهم بخشید .
من چگونه باید ثابت کنم که منتظرت هستم ؟همه بی قرارند و منتظر ، من نیز این گونه ام ولی باور کن که اثباتش سخت است .
منی که هر روز اشکهایم بی قراری هایم را به رخ عالم می کشد و قلبم بی پروا می تپد و می گوید که دردی در این دل است که درمانش فقط و فقط اوست .
ای ارام جانم کجایی؟ چرا جواب این همه بی قراری ها و انتظار را نمی دهی ؟
تا جان در این تن است و تا عمر در این دفتر حیات است ، منتظرت می مانم .
همه منتظریم ،حتی باد، حتی من ،حتی تو
برچسب:
نویسنده: عشق