
ایا این کودک را می بینی که چگونه دست به اسمان بالا برده و فریاد می زند؟
او خوب می داند که پنجره های خانه خدا همیشه باز است
او می داند که خدا صدایش را می شنود
صدایش را کمی بلند تر می کنم
اری او بخشی از من است
او کودک درونم است که اینکه زبان باز کرده و نیازش را از تو می جویید
نیاز به نوازش با دستان پر مهرت ، نیاز به اغوش پر عطوفتت دارد
اری میدانم اینک که حنجره ای خسته به صدا در امده ، این صدا تا به عرش میرود و پیام دل رنجور را به گوشی مشتاق به شنیدن می سپارد
باور کن که تمام قلبم از تو سرشار است

این بهار که برای همه چیزی جز شادی نداشت ، برای من مانند خزانی بود که قلبم را تسخیر کرد، تا به امروز که هیچ کس جز تو توان بارور شدن دوباره را به دشت بی اب و علف دلم نداده بود
تو میدانی که قلبم جز باران محبت تو هیچ نیازی دیگری ندارد
هیچ کم ندارد جز تو
هیچ نمی خواد
هیچ نمی بیند
میدانم که فقط تو می توانی رمز این چشمها را بخوانی، چشمهای که از اشک دیدن روی تو سرشار است
میدانم که سکوتم را که از گفتنی ها لبریز است ، فقط تو می توانی درک کنی.
.
.
.
.
تنهایم نگذار که جز تو هیچ مرحمی بر قلبم دوا نمی شود
برچسب:
نویسنده: عشق