آرام می بارد بارانـــــ
ببار بر من ای بارانـــــ ...
قطره های بارانـــــ بر صورتم می خورند
من چترم را می بندم و کنار می گذارم و خودم را به بارانـــــ می سپارم
بارانـــــ با قطره هایش چهره ام را نوازشــــ می کند
بر لبانم می نشیند
چشمانم را می بندم
صورتم را بوسه بارانـــــ می کند
بر گردنم می لغزد و روی شانه هایم مکثی می کند
مرا از عشق خیس کن بارانـــــ
از شهوت لبریز کن بارانـــــ
قطره های بارانـــــ به آرامی از شانه هایم پایین می روند
...
بارانـــــ روی تمام بدنم نشسته است
بارانـــــ شدید می شود
لباس بر اعضای بدنم می چسبد
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورتـــ خود را به میله های زندان می چسباند،
بدنم خود را به لباس ها می چسباند
...
یک رعد
و ناگهان بارانـــــ بند می آید
و احساس آرامش مطلق ...

پی نوشت: چه سختـــــــ استــــــــ درک اینکه چشمانتـــــــ هم دروغ می گفتند!
من تنها به آنها اعتماد داشتــــــم ... !!!
برچسب:
نویسنده: عشق