مرا در میان این شلوغی ها
مرا میان سکوتت
مرا میان همه افکار پوسیده ای که از تو سرشارند
رها کرده ای
چشمانم واژه های که در دلم است را می گویند
تو خوب زیان چشمهایم را فهمیده بودی
دیگر توان چیرگی بر خاطرات پوسیده ات را ندارم ،چرا زمزمه ی این روزهایم ، صدای توست؟
نمی دانم چه چیزی دوباره تو را خاطرم می اورد
می خواهم تصمیمی بگیرم برای تمامی عمرم
می گذارم بروی هم از دلم و هم از این خاطر خسته ام
گامهایت از همیشه استوار تر است ، اینبار که می خواهی بروی
تو هیچگاه قدر اشکهایم را ندانستی
باورت نمی شود هنوز که هنوزه ، زمانی که از میان بوته های گلهای یاس می گذرم حس می کنم کنارم قدم میگذاری
هنوز هم سایه ات را همراه سایه خود می بینم
تو هنوز که هنوزه در خیالات و اوهامم زنده ای
هنوز همان خوب و مهربانی که بودی برایم هستی
سکوت و اخرین نگاهت هم برایم گذاشتی
برچسب:
نویسنده: عشق