گفت شيفتــهبــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابیمی بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــهبـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا ...
هرگـزخيســـم نکرد .
شايد هنوزتا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـوای سپيــده صبـح
بــههنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذارنامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــههنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نهشيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــههنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوعدروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی .
خـــدا را
بــههنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور...

پی نوشت:گفت چند سال داری؟
گفتم:روزهای تکراری زندگی ام را خط بزنی، کودکی چند ساله ام!!!
برچسب:
نویسنده: عشق