گواه - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
مترسک گفت:گندم تو گواه باش....ما را برای ترساندن آفریدند اما من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من تنها گرسنگی بود.....
صبر - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
ای کاش میدانستی چه غم بزرگی در دلم سنگینی میکند گویی وزنش همانند یک هندوانه بزرگ است که به دستان کوچک یک کودک دهی!! اما دلم مقاوم است....دیگر یاد گرفته که مقاوم باشد و صبور...در مقابل همه ی آنچه که به نظرش زشت و ناپسند می آید....در مقابل همه ی بدی هایت....همه اذیت هایت....من صبورم......
مهر - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
من که از مهرت وفا میخواستمدر دلت یک ذره جا میخواستم چون غریبی ساده وبی ادعامثل تو یک آشنا میخواستم آمدی اما به وقت رفتنتماندنت را از خدا میخواستم من برای اشک هایم بعد توقدر یک دریاچه جا میخواستم......
باران اشک - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
روی صندلی نشسته ام وبه آدم هایی که با عجله از کنارم میگذرند مینگرم....غروب است....دلم گرفته....کاپشنم را روی پایم میگذارم....اشکهایم از گونه هایم سر میخورند و روی کاپشنم میچکندیک قطره....دو قطره.... سه قطره.....چهار قطره.....به کاپشنم نگاه میکنم حالا سیلی از قطرات اشک روی کاپشن لیز میخورند و به زمین...
دل کاغذی - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
دلم یک ورق پاره نازک استدلم را مچاله نکن نگو این که یک کاغذ باطله است به سطل زباله حواله نکندلم دفتری کاهی استورق های آن را نکن زود زود!بیا بعضی از صفحه ها را بخواناز اول ببینحرف حرف تو بوده استاگر باز از دست من دلخوریبیا این "ببخشید" هم مال تونرو صبر کنیکمی صبر کنبیا اصلا این دل"دلم" مال تو.......
ایمان - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون...
آشفته - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:36
همه شب با دلم کسی میگفتسخت آشفته ای ز دیدارش صبح دم با ستارگان سپیدمیرود.... خدانگهدارش من به بوی تو رفته از دنیابی خبر از فریب فرداها می شکفتم ز عشق و می گفتمهر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارشبرود....عشق من نگهدارش
به احترام کامنت هایتان - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
فهمیده ام علاوه بر اینجا، همه ی شما را دوست دارم. شاید شما را بیشتر از اینجا.مجال ماندن نیست، دعا کنید بازگردم.
تقصیر - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
آدم تقصیری نداشت ، سیب، حوا را که دید، خودش افتاد ! شاید نوشت : سیب خودش را سبب تبعید آدم به زمین می داند. همین است که هنوز از خجالت سرخ است...عکس نوشت : عکاس، همان نویسنده می باشد. نقایصش را ببخشید! (در گوشی : تقصیر گوشی است)
قرار - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
قرار بود وقتی مرد، خبر دهد.بی خبر مرد! پ.ن: بعضی چیزها خوردنش روزه را باطل نمی کند. مثل غصه، غم. مثل حسرت.راستی هر چقدر هم خواستی می توانی بغضت را بخوری. *ضرب المثل نوشت را در ادامه ی مطلب بخوانید.
نا امن - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
حال و هوای دلم نا امن است.بگویید فرار کند هر کس که این نزدیکی هاست.خوب می دانم جنگ که در بگیرد، محاصره ام که کنی، راهی جز تسلیم ندارم.طولی نمی کشد که اشغال می کنی تمام سرزمین دلم را.چه شکستِ پیروزمندانه ای... !! مبارکت باشد.
آیه - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
آیه می شوم.یک آیه ی کوچک، از آنهایی که همه می خوانند.همان هایی که می خوانند تا ثوابی ببرند یا می خوانند تا آرام شوند.همان هایی که همه می خوانند و نمی فهمند چه هست!
این دل خسته ترتان می کند/محفظه ی کوچک - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
۱.این دل خسته ترتان می کند.برای دل تنگی هایی که هوس می کنند به دل من هم سر بزنند :شما که ماندنی نیستید، حداقل بروید مهمانسرایی،جایی که خوش بگذرد که تحویلتان بگیرند.اینجا را که می بینید،دلم را می گویم، خرابه ای است متروکه ، درب و داغون و کوچک. به درد استراحت هم نمی خورد،خستگی به تنتان که می ماند هیچ،...
دلش تنگ می شود. - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
اخم هایش را در هم کشیده بود و می دوید احساسم، به هیجان که رسید همه چیز را با آب و تاب تعریف کرد، گفت با عقلم دست به یقه شده، گفت می رود قبرستان، گفت جنازه اش را بدهند آب ببرد، گفت برایش فاتحه نخوانند... اشک نمی ریخت، مصمم بود. رفت اما نرسید.آخر تازه یادش آمده بود که دلش برای عقلم تنگ می شود. آخر نوش...
هوا - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
هوا نگرفته بود، من گرفته بودم.بغض بی قراری که نمی ترکید، گلویم را می فشرد.اشکی که راه آمدنش را گم کرده بود، خودش را به در و دیوار چشمم می زد. پلک نمی زدم، خیره شده بودم به تویی که نبودی.دلم ماتم گرفته بود.من نه ، هوا تو را می خواست.
گیره - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:35
وقتی دلت را با گیره به جایی گیر می دهی، همین که گیره شل شد، دلت می افتد.دلت که بیفتد زمین، ضربه می خورد.بعد تکه تکه می شود.پخش می شود.هر تکه اش می افتد گوشه ای.بعد اگر تکه های دلت، دلشان برای هم تنگ شد، معلوم نیست همه ی تکه ها پیدا شوند یا نه. حواست به دلت باشد، با گیره به جایی وصلش نکنی، بگذار دلت ...
بهار آمد و من .......... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:34
درد فریاد ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:34
نمی توانی فریاد بزنی ...هیچ گاه ...حتی آدم های کوچک هم نمی توانند فریاد بزنند...هر چقدر بزرگ تر باشی ، فریاد کشیدنت سخت تر می شود ... این از آن روزی باب شد که بعضی ها فریاد کشیدن را " اخ " کردند! ... از همان روزی که بعضی ها چرتکه انداختند و گفتند ... امروز ، نباید فریاد کشید، اصلا نباید حرف زد ... ا...
ناجی ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:34
چشمانت را می بندی تا به روزی که ...حتما ...روزی خواهد آمد که همه گردش این کره گرد به میل و دل تو باشد ...می چرخی و می چرخی ...نمی آید پس ؟؟!!قولش را گرفته ای ..شاید هم در خیال خامی دیگر ...اما می آید...فرشته نجات ...می آید تا به پاس همه ناجی بودنت؛ خود را فدا کند ...پس چرا می خندی ؟؟دیوانه شد ه ای ؟...
بازی نگاه... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:34
نگاهت را عشق معنا نخواهم کردکه عشق را همه به بلندای شب یلدا ماندگار می خوانند بی خبر از آنکه بلندای شب یلدادروغ چند ثانیه ای بیش نیست!!شاید ...شاید عشق همبه همان اندازه ناراست باشد ... نگاهت را عشق معنا نخواهم کرد که چیزی فراتر از شعله های سرکش عشقی دو روزه در پس مردمک های معصومت قلبم را به تپش دائم...