اخم هایش را در هم کشیده بود و می دوید احساسم، به هیجان که رسید همه چیز را با آب و تاب تعریف کرد، گفت با عقلم دست به یقه شده، گفت می رود قبرستان، گفت جنازه اش را بدهند آب ببرد، گفت برایش فاتحه نخوانند...
اشک نمی ریخت، مصمم بود.
رفت اما نرسید.
آخر تازه یادش آمده بود که دلش برای عقلم تنگ می شود.
آخر نوشت : من با خودم کنار نمی آیم، تو با من کنار بیا.
برچسب:
نویسنده: عشق
تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:35