فرزاد فرزین - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
تو خیالمی هنوزم وقتی نزدیکم به دوریتوقتی حس می کنم از من هر لحظه تو در عبوری...
باران من... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
ای تو زیبای منای تو روح من، ای همه جان منای منی که تویی، ای تویی که منمای تک نشانه بی نشان منبی تو من همیشه تاریکمکجایی روشنای آسمان منبی تو من تا ابد یک کویرمخورشید من، دریای من، باران منسراغی بگیر از دلمای تو آغاز من، ای تو پایان من
عروسک - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
می خواست فریاد بزند، اما بارانفرو برد در خود بال های کاغذی اش راحالاتکه های عریانی اشزیر سایه برگ ها،پنهان شده استو همچنان،فرو می ریزد قطره های شبنماز نردبان چشم هایش...و سوال این است که:>
خیانت! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
مرد یا مرد؟!حالم بهم می خوره از مردایی که یه دقیقه واسه همسرشون وقت ندارن اما وقتی سرکار یه زنو می بینن همه چی یادشون میره و میگن در خدمتم!یکی نیست بهش بگه اون موقع که زنتو می خواستی چقدر سختی کشیدی تا بهش رسیدی؟شب و روز نداشتی؛پس حالا چی شده که...؟!حالم بهم می خوره از مردایی که با ماشین راه می افتن...
سهم من از عشق...! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیرهعزیزم بگوببینم که چه رنگه روزگارت خیلی دوست دارم تومهتاب بشینم یه شب کنارتسرتو با مهربونی بذاری به روی شونم تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونماز خودم بدم میا...
دلتنگی... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
آنگاه که خنده بر لبت می میرد چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد دیروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات می گیرد من ماندم و حلقه طنابی در مشت بارفتن تو به زندگی کردم پشتبگذار فردا برسد می شنوی دیروز غروب عاشقی خود را کشتمیگن عاشق بی قراره همیشه چشم انتظارهبرای چشمای عاشق گریه کردن افتخارهمیگن عاشق...
ت . م ! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم... قسم به تین و عنکبوت به مرغ باغ ملکوت از ته دل بهت میگم دنیا فدای تار موت...بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ... یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ...یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت .... یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات... یهـو میشن د...
عشق...! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
عشق خودش خواهد آمد.نمی توان از آن فرار کرد.عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه ای می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند کم کم مثل ساقه ی مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند،به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی... آن شب،...
شاید پست آخر... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
خیلی سخته روزشماری کنی تا ببینی کی می خواد تموم بشه! خیلی سخته بدونی روزای آخره،اون می خواد بره!خیلی سخته بدون اون زندگی کردن،آخه اون نفسته؛آدم چطوری می تونه نفس نکشه اما زندگی کنه؟!نمیشه،به خدا نمیشه!خیلی سخته از الآن به بعد فقط با خاطراتش زندگی کنی؛بگی یادش به خیر اون موقع ها...!خیلی سخته همش یه ب...
زندگی اجبار است؟! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
چقدر بده به زور زندگی کنی،چقدر بده همه چی اجبار باشه حتی وقتی میخوای در مورد آیندت تصمیم بگیری!چقدر بده به زور شوهرت بدن!چقدر بده کسی رو میخوای اما نمیتونی بهش برسی چون خودت نمیتونی تصمیم بگیری،چون زور بالا سرته.اون وقت یکی همینجوری از راه برسه بدون اینکه ببینیش،بشناسیش،از همه مهمتر اصلا ندونی دوستش...
او یک فرشته بود - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
بابابزرگ خوبم سلام.نمی پرسم خوبی؟!چون مطمئنم که خوبی.مگه می شه کسی پیش خدا باشه،بد باشه!بابابزرگ اینجا رو زمین به هر کی می گم بابابزرگم تو مدینه رفته پیش خدا،می گن خوش به سعادتش؛حتما قلبش پاک بوده که خدا این همه دوستش داشته.از اون جا چه خبر؟چه شکلیه؟کی فکرشو می کرد بری و دیگه برنگردی!همه داشتن خودشو...
<no title> - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داشتو فقط یکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنین گفته بود« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینمعروس **** گاه تو خواهم شد »***و چنین شد که آمد آن روزیکه یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر ناب...
<no title> - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت:....من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان ذ...
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم،ولی او... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانمتو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شویاو هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرامن پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بوداو هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروختمعلم گفته بود انشا بنویسیدمو...
این روزها.... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
دلم میخواست کسی را پیدا میکردم حال این روزهایم را به او می گفتم این روزها نمی دانم فکر هایم را باور کنم یا نه این روزها شادم از تصورش این روزها می ترسم که واقعی نباشد فکر هایی که به من و من به آنها خو گرفته ام این روزها می خواهم به او بگویم < می ترسم ... کنارم باش >این روزها شادم و نگران از فردایی ک...
مداد رنگی.......... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:56
همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفیدهیچ کس به اون کار نمیدادهمه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخورییک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودندمداد سفید تا صبح کار کردماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشیدکه کوچک و کوچک و کوچکتر شد و صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نش...
&lt;no title&gt; - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:55
سهــــراب مگر نگفتــــی چشـم ها را باید شســـ ـت شستم ولـــی... گفتــــ ــی جور دیــــــ ـگر باید دیــد دیـ ـدم ولـــی... گفتی زیر بــــاران باید رفت رفتـم ولـــی... او نه چشم های خیـــس و شسته ام را..... نه نگاه دیـــگر را هیــ ـچ کدام را ندید فقـــــ ـط در زیر بــــاران با طعنـــه ای خنـــدید و گف...
&lt;no title&gt; - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:55
خیره می شوم به تو تویی که بی فاصله ازم دوریهمیشه غرق در رویا هستی برایم بسان یک حوریهر آنگاه که رو کنی به من جادویم میکند چشمان نازتفاصله گر نباشد بین ما زنم بوسه بر آن لبهای بازت!!
&lt;no title&gt; - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:55
بارون بارید تو بارون اشک های چشمامو ندیدگرمی شونه هاشو از من گرفتمن موندم و یه تب شدیدمن تنهام ، تو که قهری باهام ، نمونده تو سینه ات عشقی برام ، دیگه نمیمونی چشم به رامبه هم زدی ، عشقتو با من ، تصمیمتو گرفتی واقعا ، حالا من اسیر فاصله هاممن تنهام ، تو که قهری باهام ، نمونده تو سینه ات عشقی برام ، د...
&lt;no title&gt; - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:55
وقتی دلی نمی تپدقلمی خشک می شود و شعر می پژمردانبوه اندهان از یاد می روند و جمله خاطرات بر باد می روند در باغ کوچه های میعادگاه دیگر کسی به انتظار کسی نیست آنچه باز می ماند درد بخیه است که پس از التیام آغاز می شود