او هوايم را داشت وقتي که پياده رو ها ليز و يخبندان بود بي هوا رفت بي هوا ماندم و چه هوايش امروز که پياده رو ها ليز و يخبندان است در سرم پيچيده است...
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني و آن وقت آرام زير لب بگويي....گل من باغچه نو مبارک...
خوش باش که زنده اي...چون فرصت داري عشق بورزي...کار کني...بازي کني و ستاره ها را از پايين ببيني...
خود را رها مي کرد تا هر چه ميخواهد اتفاق بيفتد.برايش مهم نبود!از بالا ترين به پايين ترين مي رسيد مدتي مي ماند و از بين ميرفت و فراموش ميشد.برف مي آمد!
خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه...
بیا کلاغ پر بازی کنیم:روزای بی تو بودن پر!فکر بی تو بودن پر!دوست داشتن کسی جز تو پر!عشق کسی جز تو تو سرم پر!گلم فقط تو نپر...!
یادت دلتنگم میکنه!اسمت دیوونم میکنه!صدات عاشق ترم میکنه!نگاهت وابسته ترم میکنه!میدونی چی آرومم میکنه؟داشتنت...
برچسب:
نویسنده: عشق