بدون شــــــــــــرح - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:32
یکسال گذشتدیگراز حسِ دستانت رفته ام..
از تو دلــــــــــگیرم - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:32
دلم می خــــــواد ببینمت بازم بخـــــــــندی تو نـــــــگامآخه فقط تو می دونی از زنده بودن چی می خــــــــوامدلم بهم می گفت تو رو می شه یه جورِ دیگه خواستآخه فقط قــــــــلب توئه که با من اینجـــــــوری راه میاداز تو دلــــــــــــــــگیرمکه نیستی کــــــنارممن دارم می مــــیرمتو کــــــــــــــــجا...
لیاقـــــــت - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:32
این تو نیستی که مرا از یاد برده ای... این منم که به یادم اجازه نمی دهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کندصحبت از فراموشی نیست ~ صحبت از لیاقت است ...
(قطره صد و دهم) کوچه ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودمدر نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید :یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن...
(قطره صدو نهم)هفت سین... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
سیب شود رویتان، سرخ و سفید و قشنگ...سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند...سیرشود کامتان، از کرم کردگار...سکه شود کارتان ،روزیتان برقرار...ماهی عمرت بود،پر حرکت پرتلاش...غم بشود سنجدی،رخت ببندد یواش...پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی...غرق سعادت شود، شیوه ی این بندگی....سال نوی همه مبارک...امیدوارم سال 9...
(قطره صدو هشتم)... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
چه رسم جالبی است،محبتت را میگذارند پای احتیاجت ...صداقتت را میگذارند پای سادگیت ...سکوتت را میگذارند پای نفهمیت ...نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت ...و وفاداریت را پای بی کسیت ...و آنقدر تکرار میکنند که خودتباورت میشود که تنهایی و بیکـس و محتاج.......دیگر نمی خواهم عاشق شوم ...دلم را در جعبه ای می گ...
(قطره صدو هفتم) ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
حالم خیلی بده...دعا کنید آروم شم ...نمیدونم چجوری با این اشکا کنار بیام...هرچی میگذره بیشتر میشن...خدایا بهم صبر بده...کمکم کن ...
(قطره صد و ششم)دریا... من دیگه زنده نیستم! - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
امروز...دریا...با همه ی شکوهش...با همه ی بزرگیش...با همه ی سخاوتش...با همه ی عشقش...منو صدا میزنه...من...!عاشقشم ...عاشق آرامشش...عاشق طوفانش...عاشق ابهتش...عاشق موجای کوچیکو بزرگش...عاشق آسمون صاف بالای سرش...عاشق آبیِِِ بینهایتش...اما ...یه کوه غم رو پشتم دارم...یه برکه اشک تو چشمام...و یه دشت شقا...
(قطره صد و پنجم) هرگز فراموش نمیکنم ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
هرگز فراموش نمیکنم سخنانی که از چشمان تو شنیدم ... چشمها هرگز دروغ نمیگویند ... اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم ... آن هنگام که میگفتند: دوستت دارم ...!.....پاورقی: اگه کسی تو چشات نگاه کرد و قلبت لرزید، عجله نکن! چون ممکنه یه روز کاری با قلبت بکنه، که چشات بلرزن!!
(قطره صد و سوم)دروغگو ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
گفتم:دوستت دارم...گفت:"دروغ می گویی!"گفتم:عاشقت هستم...گفت:"دروغ می گویی!"گفتم:بی تو می میرم ...گفت:"دروغ میگویی!" قیمتی ترین مروارید وجودم را "دلم را" تقدیمش کردم...چشمانش برقی زد و گفت:"شوخی کردم من هم دوستت دارم!" گفتم: "دروغ می گویی..."...پاورقی:خدایا من نمیگذرم ... تو هم نگذر ...
(قطره صد و دوم) نامرد ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
پیش بی درد ، دمی ، صحبت از درد مکنشاخِ سبز دل ِ خود را ، به خطا زرد مکنمرد اگر نـیست در این شهر ، ولی کوه که هست...تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن!...پاورقی:چقدر این جمله غمگینه" تمومه قصه بازی بود "تمومه عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی بود ...
(قطره صد و یکم) نمیدانم ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:31
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کد...
دلم پُر است... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
دلمپُر استپُر پُر پُرآنقدر که گاهیاضافه اش از چشمانم میچکد...
این جمله ها را... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
این جمله ها را باید گذاشت در کوزهو آب شان را خـورد!وقتی هنوزعرضه ندارندstrong>تورا عاشق کنند!
دخترک کبریت فروش... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
دخترک برگشتچه بزرگ شده بودپرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟پوزخندی زد .گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...... گفتم : می خواهم امشب... با کبریتهای تو ، این سرزمین رابه آتش بکشم !دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...گفت : کبریت هایم را نخریدندسالهاست تن میفروشم ...میخری...؟!
درختان به من آموختند... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
درختان به من آموختند: که پایبندی هرکس به اندازه ی ریشه های اوست. به هر درختی نمی توان تکیه کرد !!
و .............. - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
و .............. من با خودم و دل شكسته ام كنار خواهم آمد ....... قانع كردن دلم بهتر است از تمنای عشق ، از تو و وجود یخ زده ات.
اگر... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
اگر بعد از من كسی گفت دوستت دارم یادت باشد هر اذان گویی بلال حبشی نمی شود .
به تو که فکر می کنمــ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
به تو که فکر می کنم بی اختیار به حماقت خود لبخند می زنم سیاه لشکری بودم در عشق تو و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
باش با او ... - تاریخ: 1391/1/11 ساعت: 18:30
بعد از این هم آشیانت هر كس است .........باش با او ........یاد تو ، ما را بس است .