خرید بک لینک
دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
... گفتم : می خواهم امشب
... با کبریتهای تو ، این سرزمین رابه آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن میفروشم ...

میخری...؟!

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:30

صفحه بندی