آنگاه که سپيده دم زلال چشم هايت بر شب تاريک و ظلماني افکارم پديدار شد .
سراسر سرزمين وجودم را نور روشناييت فرا گرفت و
آنگاه که نام تو را بر لبهايم حک کردم جز نام مقدست
نام ديگري بر لب نراندم .
اي خورشيد آسمانم را روشنايي
و اي ماه شبم را مهتاب و اي ستارگان را نور دهنده
حتی اگرتنها کسی باشی که قلبم تنهایم را تکه تکه کرده
تا بي نهايت وجود دوستت خواهم داشت ...
برچسب:
نویسنده: عشق