آرتمیس
نگران نیستم کهتو با کسی باشی، مگر فرهاد از بی اندیشه از خسرو نبود؟
آه که عقل این ها را نمی فهمد.
"عقل کجا پیبرد شیوه سودای عشق * باز نیابی به عقل، سر معمای عشق"
"خبر از عشق ندارد که ندارد یاری * دل نخوانند که صیدش نکند دلداری"
چراغ ها را خاموشمی کنم تا آخرین پرتوهای نور در آغوش تاریکی ها جای گیرند، شاید این تاریکی،تاریکی قلبم رار فرو نشاند.
چه کنم؟ چه کنمکه به هرچه می اندیشم، تو در خاطرم می آیی، کاش، فرصتی بود، کاش امیدی، کاش تو همدختری معمولی برایم بودی، چه بسا آن هنگام، از توجه بی شمارم خسته نمی شدی و من همشاید، از بی محلی هایت.
هرچه از من فرارمی کنی، بیشتر دوستت می دارم.
"صبوری ازطریق عشق دور است * نباشد عاشق آن کس کاو صبور است"
برچسب:
نویسنده: عشق