من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این زمانه چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیزی و هر کسی را که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم خودم را زدم به مُردن
تا روزگار دیگر.....
طعم ِ تلخ ِ انتظار و ، گاهی وقتا ، تُو بچِش
فُرم ِ چهره ی غبار و ، گاهی وقتا ، تُو بکِش
تُو رو تو حادثه جُستم ، زیر ِ دوش ِ گریه شُستم
اگه قسمتم نبودی ، کاش نمی خوردی به پُستم
زیر ِ رگبار ِ غرورت ، تَن ِ شیشه ایم ترَک خورد
کمر ِ دلم شکست و ، پای ِ عشق ، چوب ِ فلک خورد!
به تُو وابَستم هنوزم ، مثل ِ امّاها به تشدید!
دیگه وقتشه دلم رو ، بسپُرم به غسل ِ تَعمید
تُو رو قدِّ ِ نفَسایی ، که کشیدی ، دوس داشتم
بیشتر از واژه و حرفی ، که شنیدی ، دوس داشتم
چی میشد بجای ِ فریاد ، از سکوتت می گُریختی
آب ِ پاکی و رو دستام ، قبل ِ رفتنت می ریختی
شعله ی عشق بودی امّا ، سهم ِ من همیشه دود بود
آخر ِ قصّه ی این عشق ، یکی بود یکی نبود بود!
گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......
برچسب:
نویسنده: عشق