خرید بک لینک

استادمدارمنطقيم گيرداده كه بايد1 فرموپركنيم وعكسمونوبه همراه اون فرمهبراش بفرستيم واگراين كارونكنيم 1 نمره ازنمرمون كم ميكنه.هرچي دنبال عكسام گشتمنبود.به باباگفتم بيابريم عكس بندازيم.گفت واسه چي وگفتم قضيه چيه.رگ غيرتش زدهبيرون كه واسه چي بايدعكس بفرستي براي استادت؟منم گفتم:استادمون مجرده،ميخوادببينهكدوممون خوشگلتريم،بره به خانوادش نشون بده وقرارخواستگاري بذاره.1 چشم غره واسماومدومنم بيخيالش شدم.1 دفعه يادمنصورافتادم،عكسموتوكيفش داره،بهش زنگ زدموگفتموردارعكسه روبياركه لازممه ناجور.5 شنبه بعدازظهراومدخونه ي مادروعكسمم آورد.خيليوقت بود كه نديده بودمش،واي كه چقدردلم ميخواست بپرم بغلش.كلي حرف زديموغيبت كرديم.ازعروسيديشب گرفته تاچندتاخبربدكه واقعاًناراحتم كرد.اولين خبراينكه زهرادختردوست مامانمدرآستانه ي طلاقه.چندوقت ديگه عروسيش بوده اماازاونجايي كه پسره بددل بوده بهمخورده داستانشون.خبردوم اينكه دوست منصوركه خيلي آدم معروفيه داره ازخانومشجداميشه.خبرسوم اينكه آرزو(دخترهمسايمون)بعداز3-4 سال زندگي باآخاييش داره طلاقميگيره.خبرچهارم اينكه يكي ازبچه هاكه ميگفتن شوهرش آقاي دكترِ،مشروب فروش ازآبدراومده.انقدرخبرطلاق تواين 2 روزشنيدم كه حالم وجداناًداره بهم ميخوره.زندگيهاحبابيه،حبابيه.عروسي ديشب ازساعت22-18 بود.به منصورميگم چه وضعشه؟چراانقدركم؟منصور:نوازاينعروسي هاي 7 شبانه روزبگير.مامانم:الهام اگه شوهركنه ها،من1 سال عروسيميگيرم.ازاين حرف خيلي ناراحت شدم،گفتم:توكه انقدردوست داري منوردكني،به اولينخواستگارم جواب+ بده.بعدشم كه رفتيم ديداربااهل قبوروكلي خوشحالشون كرديم.بعداز1ساعتاومديم خونه وحاضرشديم كه بريم عروسي.زهراگفت:الهام خيلي خوشگل شدي.من:من خوشگلبودم عزيزم.بعدش 1 دفعه گفتم:ميرم دانشگاه بايدآرايش كنم.مامان:ميخواي بري دنبالدرس يادنبال شوهر؟من:خب مادرمن،بدون آرايش كه هيشكي نگام نميكنه.حداقل 1 كرم بزنمبلكه 1 گوسفندي پيداشه.خاله هم گفت ماتوروبه غريب نميديم.منم گفتم كه ازفك وفاميلخوشم نميادوخاله هم گفت مشكل خودته.پاشديم رفتيم عروسي هركيمنوميديدفكرميكردزهرام.انقدرحرص خوردماكه حدنداره.1 خانومه به مامانم گفت:ايشوندخترته؟ميخواستم بگم:پ ن پ،من جاسوييچيشم،باخودش منوآورده كه گمم نكنه.عروسدامادخوب بودن.عروس خيلي خيلي خيلي خوشگل بود،دامادم كلي بانمك.تنهامشكلي كه عروسداشت اين بودكه خيلي جلف بود.هنوزپاشونذاشته بودتاسالن پريدوسط.خعلي حرص خوردم.بهمامانم گفتم"گفت حق بادختره بودوكلاًكارخوبي كرده.آقااينوبه مامانم گفتمانگارفوش عالموآدموبهش دادم.ديگه داشت جيگرمنودرمياورد.گفتم باشه بابا،آسمونجرخورداين دختره پريدپايين.بابام ميگفت:مگه چي شد حالا؟قضيه روبه باباگفتم:باباهم گفتحق باالهامه وبچم راست ميگه،اين كارايعني چي؟؟؟.مامانمم اون وسط گيردادبه من كهتواصلاًآداب معاشرت بلدنيستي.اگه بودي فكرنميكردن كه بچه اي؟زهراهم پريدوسط وازمنطرفداري كردكه اگه الهامم ابروشوبرداره وموهاشورنگ كنه سنش بيشترميخوره.مامانمم بهزهراگفت كه من تورودرست ميكنم ونميذارم اينجوري بموني.مامانمم به بابام گفت كهالهام اصلاًحرف نميزنه وكلاًماست ماسته.بابامم گفت:دخترهمينجوري بايدباشه.خب آخهوقتي من هيشكي رونميشناسم حرف چي بزنم؟كلاً ازرفتنم پشيمون شدم.

پ.ن.1:پي نوشت نوشتنم نمياد.

پ.ن.2:دعاكنيدواسم.

پ.ن.3:اونايي كه منوديدن،آيازشتم؟صادق باشيد

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 12 / 1 / 1391 ساعت: 21:49

صفحه بندی