فردا1 روزخاصه،هم واسه ميتراهم واسه زنعموحميدوهم واسه عمه فاطمهوشوهرش.بعداز3 سال انتظاردارن ميرن خونه ي خدا.ياداون روزي افتادم كه من ميخواستمبرم وباراولي بودكه هواپيماسوارميشدم.1 هفته قبل ازپروازهمش خواب سقوطهواپيماميديدم.روزرفتن همه خونمون بودن.از زن دايي هاي خودم گرفته تازندايي هايمامانم.خيلي سعي ميكردم خونسردباشم اماخب قيافم تابلوبودكه ميترسم.منصورچقدردلداريمميدادوميگفت هيچي نيست ومنم ازحرفاي اون 1 ذره آروم ميشدم.13 فروردين 87 اولينروزمن درمسجدالنبي بودوبه قول بابانصيري(رييس كاروانمون)سيزدمونوبانگاه بهگنبدسبزپيامبردركرديم.وقتي رسيديم مدينه به خانواده زنگ زدم كه بگم منرسيدم.ازخانواده ي ماهيشكي نرفته بودسيزده بدر(بخاطرمن)،باباهم كه رفتهبودبيمارستان پيش آقاجون مونده بود.چقدرزودگذشت.اون سال،سال آخري بودكه آقاجونمپيشمون بود.روحش شاد
امشب شام خونه عموحميداينابوديم.همه خواهربرادراي زنعموهم بودن.امين هماومدامااگه نميومدسنگينتربود.عكس زنشم ديدم.انقدرزشت بودكه ......زن وشوهرزشتباشن،بچه چي ازآب درمياد؟؟؟؟جندتاخبربد هم امشب شنيدم كه واقعاً وازعمق دل ناراحتشدم.اوليش اينكه مرجان(بچه ي خواهرشوهردخترعموم)كه هنوز1 سال ازمدت عقدشباپسرداييش نگذشته طلاق گرفتن.مرجان حدود2 سال ازمن كوچكتروشوهراسبقش حدود28 سالشبود.واقعاًناراحت شدم.دوميش اينكه دخترهمسايه ي مامانجونم كه 14 سالشه با1آقاپسرساوه اي كه 18 سالشه عقدكرده.خداآخرعاقبت اين 2 تاروختم بخيركنه.سوميش اينكهيكي ازپسراي همسايه ي مامانجونم كه 17-18 سالشه معتادشده.جاي تاسف داره واقعاً.چهارميشاينكه امشب به اين نتيجه رسيدم كه من ازپسرامتنفرشدم.اينجوري نبودما،نميدونم چرا 1دفعهشدم.
پ.ن.1:خيلي دلم واسه چشمات تنگ شده
پ.ن.2:هرجاكه ميبينم نوشته است:
"خواستن توانستن است"
آتش ميگيرم!..............
يعني اونخواست كه نشد
پ.ن.3:توپست قبلي نوشتم ميرم پشت سرمم نگاه نميكنم منظورم اين بودكه ميرم كانادانه خونه ي شوهر.
پ.ن.4:خوشگلترين دختروخوشگلترين پسرازنظرشمامربوط به كدامين استان؟؟؟؟(صادقباشيد)
جواب خودم:خوشگلترين دختر:خطه ي شمال
خوشگلتريپسر:تبريز.بامزه ترين پسرا:خطه ي جنوب
برچسب:
نویسنده: عشق