اين فراموشكاريم داره ديوونم ميكنه.جديداًيادم ميره وسايلموكجاميذارموازديشب هم كه يادم رفته كابل اينترنت لب تابموكجاگذاشتم.ازمن كندذهن ترم وجودداره يعني؟؟؟؟؟ديروزخعلي دلم گرفته بود،اين روزاهم كه كافيه يكي بهم بگه بالاي چشمت ابروئه كه اشكم دربياد.ديشب شب آخري بودكه بايدحساب دفترباباريخته ميشدوكابل نتمم كه گمشده بود.به باباگفتم كه قضيه ازچه قراره وباباهم طبق هميشه سركوت وغرزدكه آره عرضه نداري 1كاري بكني.1 دفعه يادكامپيوترافتادمواومدم حسابوريختم.كارم كه تموم شدديدم زهراوباباخوابن ومنم لامپاروخامش كردمو،لب تابوروشن وآهنگ ديوارداريوش گوش كردم.بغضي كه ازغروب راه گلموبسته بودتركيد.واي كه چقدرآهنگاي داريوشودوست دارم.
صبح ازخواب به بدبختي بيدارشدمورفتم دانشگاه.ازاون2 شنبه تاحالامامانمونديدم.بابام كه نميدونم چي شد1 دفعه يادش افتادوگفت:تونبايد1 سربه مامانت بزني؟؟؟؟من:وقتي ازديدن من زجرميكشه چرابايدبرم؟اينجوري جفتمون اعصابمون راحت تره.اون گفت ومن گفتم.تااينكه گفت:عيب نداره،توهم بزرگ ميشي.من:اگه بزرگي به اينه كه جلوي بقيه ب.ر.ي.ن.م به دخترم ترجيح ميدم كه هيچوقت بزرگ نشم.فقط بدون من تك تك اين رفتارايادم ميمونه.اگه رفتموپشت سرمم نگاه نكردم بدون واسه چي بوده.باباهم تادم دانشگاه سكوت اختياركرد.بازم منومريم 2 تايي سركلاس بوديموكلي آتيش سوزونديم.الان اصلاًحوصله ندارم،شايدبعداًبگم.بالاخره مريم سوغاتي كه ازتبريزبرام گرفته بودوآورد.1تاب سبزبارويه ي روش(بافتِ)،خيلي خوشگله.امروزم كه جلسه آخردانشگامون بود.دلم براي بچه هاتنگ ميشه.به بهونه ي نشون دادن هديه ي مريم رفتم خونه مادروازمامان خواستم كه معذرت خواهي كنم كه اونم گفت بروازمادرمعذرت خواهي كنومنم گفتم عمرنياش واومدم خونه.
پ.ن.1:ممنون كه نميپرسي حالت چطوراست؟تامجبورنشم دروغ بگويم كه خوبم...
پ.ن.2:خداياتوبامن بمان كه محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
پ.ن.3:دعاكنيدكابلم زودي پيداشه،1 عالمه حرف نگفته دارم
بعداًنوشت خطاب به پسردزفولي:درجواب كامنتاي پي درپي پسردزفولي بايدبگم كهعقده اي توهستي بدبخت مفلوك كه هردري وري ازراه رسيده به دختراگفتي."من محلسگ به دخترانميدم".كاملاًمشخصه داري واسه حرف زدن با1 دختربال بالميزني.بعدشم توكه خودت شمارتوتووبلاگت گذاشتي،حتماًنيازداري ديگه وگرنه درحالتعادي هيچ عاقلي همچين كاري نميكنه.اينجوري هم بهترشداتفاقاً،هم نيازتورفع ميشه هم1 دختربدبخت نفهمي بيچاره ميشه.اصولاًمن پسراروسركارميذارم نه اونامنو.هيچ عقدهايم تواين زمينه ندارم،چون به گفته ي خودتون به پسرامحل سگم نبايدگذاشت.دررابطهبااون پستيم كه گذاشته بودي دررابطه باآماردوست پسرودوست دختردرايران به گفته يدكترگلزاري بايدبگم من بادكترگلزاري فاميلمودخترش بهارم ازدواج كرده واصلاًتواينتيپانيس.بروطرزفكرتوعوض كن واين جمله روسرلوحه ي زندگيت قراربده"مدرك تحصيليشعورنمياره".
برچسب:
نویسنده: عشق
تاريخ: 12 / 1 / 1391 ساعت: 21:49