صبح با هزار بد بدبختي برفاي ماشينو تميز كردم و راه افتادم دنبال كارام
امروزم نشد كارامو درست انجام بدم ولي ديگه زياد برام مهم نيست ديگه دارم عادت ميكنم!
حتي وقتي بر ميگردم ميبينم يه جريمه روي شيشه ماشينه برام مهم نيست ببينم مبلغش چقدره و بي تفاوت ميذارم روي شيشه بمونه تا بپوسه
دارم راجع به سال 90فكر ميكنم چه سالي بود!!!!!!!!!!!!!!
اينكه چي بودم و چي شدم تو يه پست مي نويسم اگه بتونم
برچسب:
نویسنده: عشق