پیش پای پلک خستت
سرمو زمین میزارم
واسه عشقه دو ماهی
تو قصه خون میبارم
اون دو ماهی غریبی
که یه روز تو موج دریا
بی صدا با هم گذشتند
مثل خواب از لای ابرا
بی خبر به چشم مردی
که گذازشون بسته
رفتن و رفتن و رفتن
با دو بال خیس و خسته
عمری ماهی غمگین
خواب جفتشو میبینه
میرسه تا لب ساحل
خیره به ماسه میشینه
برچسب:
نویسنده: عشق