
آنروزها باغچه ی دلم بود وآفتاب بود و........
بهار
آمدیُ ، با نخستین جرعه ازصُراحی چشمانت مستم کردی
نامم که از لبان تو جدا شد ...
چون بوسه ای بود که از عطر تنت لبریزم کردُ
دانه ی مهرت را در دلم کاشت
.
..
...
حالا دیریست باغچه ی دلم هست و آفتاب و بهار
و.....
یادت که برگیسوان خیالم شکوفه می نشاند .

برچسب:
نویسنده: عشق