نوشتم خاطراتم را، در این برگ ِ فراموشی
نوشتم: خوب شد تنها، نرفتی سوی خاموشی
نوشتم: خاطره !برگرد، به دنیایی که مال توست
برو دنبال آن رویا، که هر دم در خیال توست
نوشتم: خاطره! تنها و تنهایی و تنهاتر
همه سرخطِ یک فصل اند، مبادا گردی عاشق تر
نوشتم : خاطره!خواب و خیالم را ببر با خود
برو تا آن دیار دور، نده حتی خبر از خود
نوشتم: خاطره! اینجا، تو را در خاک می بینند
اگر خوبی، اگر شادی، تو را غمناک می بینند
نوشتم: خاطره! با خود، ببر گرد سوالم را
که عمری در پی پاسخ، ربوده شوق و حالم را
نوشتم: خاطره! لبریز از دردم
نکن اصرار تا با تو، به دنیای تو برگردم
نوشتم: خاطره! تلخ ای و خود این را نمی دانی
برو، از تلخی ات خسته شده، اشکی و چشمانی
نوشتم: خاطره! اینجا، همه جا ردپای توست
برچسب:
نویسنده: عشق