یک:همیشه از ظرف شستن با دست هایم لذت می برم.اما نمی دانم چرا مادر معمولا نمی گذارد.نه به خاطر اینکه وسواس باشم,نه.وقتی آب روی دستم میریزد و من تماس آب با دستانم را حس می کنم,هیچ حسی ندارم.دقیقا هیچ حسی.نه فکر میکنم نه خوشم و نه نا خوش.حتی بعد از تمام شدن ظرف ها از اینکه پیشبند نبستم و لباسم خیس شده لذت می برم.اصلا شاید یک روز رفتم و در یک رستوران استخدام شدم فقط برای شستن ظرف ها.گاهی منفورترین ها ماشین های ظرف شویی اند.
دو:وقتی شب ها توی اتاقم به در و دیوار خیره میشوم,اتوی روی میز به من چشمک می زند.اصلا چون من شب ها لباس اتو می کنم,مادر آن را گذاشته تو اتاق من تا بقیه خواب زده نشوند.گرمی و داغی اتو و صدای پیس یا چیس یا هر چی که شما می شنوید خیلی خیلی آرامش بخش است.بعضی صبح ها کار مادر جمع کردن پیراهن های پدر از آینه و چراغ خواب ودر دیوار اتاقم است.گاهی هم به این فکر میکنم لباس هایم را که معمولا تایشان نمی کنم اتو بزنم.وقتی اتو میکنم بهترین موقع برای موسیقی گوش کردن و بد ترین موقع برای حرف زدن است.اصلا شاید یک روز یک اعلامیه بزنم که لباس های شما را با بهترین کیفیت رایگان اتو میکنیم.از اتو کردن شلوار معذوریم.فقط پیراهن.
سه:بدو بدو میروم داخل شهر کتاب.هی نگاه میکنم.یکی دوتا سه تا...وای!من همه اش را می خواهم!اما مثل همیشه میدانم که فقط یکیش نصیبم می شود.چون که من محکوم به خواندن کتب درسی ام!این بار که فقط یک دفتر کاهی گرفتم.بوی کهنگی میدهد.من هم دارم قدیمی میشوم.
چهار:تو؟تو هم رفته بودی؟چه جالب!همه را دعوت کردند الّا من.وقتی حرف می زدی من تو را نمیدیدم,من گریه میکردم,در حالی که دست خودم نبود ولی خنده ام می گرفت.تو بوی خاک میدادی.خاک جنوب.اشکال کار کجاست؟
پنج:لعنتی.یادم رفت.بهترین قسمتش بود!انسان...
برچسب:
نویسنده: عشق