من,این روز ها زندگی ام را میخواهم,کودکی ام را و تمام صداقتم را.من این روز ها خدایم را میخواهم.من این روز ها من نیستم.آیینه ها مرا نمی بینند و خورشید بدون اینکه ابری باشد,به من نمی تابد.وقتی به آسمان نگاه میکنم چشم هایش را می بندد.کلاغ ها راز عمر سیصد ساله شان را به من نمی گویند.لانه ی مورچه های کنج اتاقم مدت هاست که متروک مانده.من در پائیز امسال جا مانده ام و حتی آمدن بهار هم مرا سبز نخواهد کرد.این روز ها گل خریدن از بچه های خلیج فارس* مرا دیوانه میکند.من این دیوانگی را دوست دارم.این روز ها بهشت زهرا,بهشت من هم هست.من این روز ها سراپا بغضم.بغضی که با اشک آرام نمیگیرد,بغضی که تنها گلویم را درد نمی آورد؛روحم را زخم میکند.من این روز ها هیـــــچکس را ندارم.این روز ها تاوان ندانسته های من است؟من خسته ام.گریه نمی کنم.نمی نویسم.نمی بینم.می گویند نابینایی درمان ندارد!من این روز ها من نیستم.این روز ها من حتی برای خدا هم نیستم.خدایی که همیشه در این نزدیکی بود.من این روز ها با خدا نیستم.
من این روز ها فقط به ماه خیره می شوم.باز دیوانه می شوم.
و دیوانه تر...
*اتوبان خلیج فارس
برچسب:
نویسنده: عشق