نه اینکه حسادت کنم ولی نمیدونم چرا همه چی برا اون جوره.یهو ساعت هفت بعد از ظهر بهم گفت من امشب ساعت یازده میرم,کاملا یهویی!امروز بعد از یک هفته برگشت.از وقتی رفته بود,خیلی دلم گرفته بود.منم میخواستم باهاش برم.نه با اون.ینی منم دلم میخواست برم.همیشه فکر میکنم چرا اون باید بره ومن نباید برم؟ینی چرا همیشه همه چی برای اون جوره و برای من نه؟چرا من همیشه فقط ظاهرشو(که شاید راست نیست) میبینم؟اما وقتی پای اینجور مسائل که میرسه,معلوم میشه دل کی دل تره.ینی کی دلش خالی تره.اون موقع ست که خجالت میکشم."داشتم پوست لبمو میجوییدم"میگفت بهش گفتن چرا با شلوار جین اومدی؟اینجا جای اینجور تیپ زدنا نیست.میگفت بهش گفتن چرا شبیه آدمای اینجا نیستی؟میگفت گفتم چه ربطی داره؟(صادقانه بگم اگه منم بودم همینو بهش میگفتم هر چند بنده ی خدا همچین تیپیم نزده بود!)میگفت وقتی این حرفا رو بهش گفتن,راوی شون گفته کسی که میاد اینجا با دعوت نامه میاد.اون لحظه که اینو گفت زیاد جدی نگرفتم.البته همیشه به طرز معجزi آسا و به دور از عقلی کارا براش جوره.
پوست لبم تموم شد.حالا نوبت ناخنام بود.میگفت نشسته بودم روی یه زمین سفت و خاکی.خیلی سفت.میگفت داشتم روی خاک نقاشی میکردم-ناخنای این دستمو کامل جوییدم,حالا نوبت او یکی دستمه.میگفت داشتم با ناخنم شکل میکشیدم که یهو دیدم یه چیزی زیر خاکه-حالا بغل ناخنم داشت خون میومد.میگفت بیرون آوردمش.به فلانی نشون دادم.بهم گفت استخوان بند انگشته_ناخنمو کشیدم,خیلی درد داشت.راوی شون میگفت این همونیه که بهش میگفتین چرا این تیپی اومده.مثل اینکه بی خودی نیومده اینجا.میگفت اون منطقه رو بستن تا بگردن.اصلنم به خاطر ناخنم بود که چشمم قرمز شد و رفتم."کاش رفتن به گردان تخریب برای عموم آزاد بود"دلم خیلی گرفت.نه اینکه حسادت کنم ولی صادقانه بگم بدجور غبطه خوردم.دلم شکست.امیدوارم یکی از اون بند انگشتا هم صدای شکسته شدن دلمو بشنوه.
*ادامه ی مطلب را دوست "تر" میدارم.
برچسب:
نویسنده: عشق