23:54 جمعه 28بهمن90
لامپ رو خاموش کردم.به شهر روشن شب نگاه میکنم.لامپ رو روشن میکنم تا دوباره بنویسم.خیلی برام سخته که میدونم هزاران دختر مثل من تو این دنیا وجود داره .مثل من,الان کنار پنجره ایستاده و به چیزایی که من فکر میکنم فکر میکنه و من نمیتونم ببینمش.به یه نقطه دقیقا یک نقطه از شهر خیره میشم و تصور میکنم که روح من الان اونجا تو جسم یه دختر دیگه داره به وجد میاد.شاید کنار خیابون پیش دوستای دست فروشش,شاید داخل کاخی به بلندای بلند ترین آسمان خراش شهر و یا شایددر آن سوی دنیا.آنجایی که جز خدایمنمیتواند ببیند.خدایا!نشانم بده,روحم را میگویم.در کجا به سر می برد؟
00:01 شنبه 29بهمن90
در این نقطه از زمان این مرد با این صدا و به جای من حرف میزند.
00:06 شنبه 29بهمن90
از اتاقم میرم بیرون.هر کی تو اتاق خودش بیداره.روزنامه,تلویزیون,کتاب!خونه تو بیداریه آدماش به چه خواب عمیقی فرو رفته.
00:12 شنبه 29بهمن90
چه شب جالبیه!با اینکه چشمام باز نمیشه ولی نمیتونم بخوابم.برای نوشتن هم قرار ندارم.چقدر چند لحظه پیش که بعد از نوشتن رفتم تو بالکن و یخ زدم رو دوست داشتم.نمیدونم امشب کی خوابم میبره!
آن مرد همچنان به جای من حرف میزند
00:17 شنبه 29بهمن90
پا... نه!
به پایان نمیرسد امشب
برچسب:
نویسنده: عشق