گاهی گله از حرف مردم میکنم
گاهی به آسانی ز تو دل میکنم
شعر و غزل را کشت گندم میکنم
گاهی نگاهی کن ز من بیزار باش
یادت بیاید من که بودم ای رفیق
یادت بیاید چشم رسوای مرا
یادت بیاید رنگ بی رنگ مرا
یادت بیاید این دل تنگ مرا
یادت بیاید زندگی از من گذشت
یادت بیاید که خوشی بر من نگشت
من نمیدانم چرا آیا تو هستی عشق من
من نمیدانم چرا هر لحظه بی تاب تو ام
من نمیدانم چرا گل بی رخت رنگی ندارد
من نمیدانم چرا بر من دلت تنگی ندارد
من نمیدانم چرا این سایه ها بر من گذشتند
من نمیدانم چرا رفتند و دیگر برنگشتند
عشق جامی است و تو شهد شرابی
من چه بی خود میشوم از تو ،چنان مست و خرابی
رنگ بی رنگ مرا تعبیر دردی نا نجیب است
شور بر قلبم غریب است
این هوا بر قلب بیمارم نصیب است
مرگ بر جانم قریب است
....
سپیده
برچسب:
نویسنده: عشق