مگر نمی دانند که احساس
نگاهیست مقدس در میعادگاه بندگی.
اینان چه میدانند از احساس!
چه می خوانند آن غریبی اشکی
که آرام آرام غربت نگاهی را
به رخسار می نشاند
که از پشت پرده های دوست داشتن
می رود تا فردای با تو بودن ها
و چه راهی را می رود...
و جا می گذارم دلم را در امتداد حرف او
شاید که در معنی زمستان بازیابم بازمانده هایم را
و شاید که در هرگز نرفتن هایم غرق شوم
که تا انتهای راهش از خود نیز بگریزم
چه می دانم!!
شاید که نیز غرق در خورشیدم!
برچسب:
نویسنده: عشق