قدم میزدم و باره سنگینی که روی شونه هام مونده رو میبردم
یه جا خاکش میکردم جایی که دیگه هیچوقت نه دست من بهش
برسه نه دست هیچ کس دیگه.
دوست دارم از ذهن همه فراموش شم و فقط من باشم و من!
من با من خیلی حرفا داریم بزنیم خیلی جاها باید بریم
دیگه وقتشه تا چمدون گوشه ی اتاقم را که خاک گرفته
ببندم و با من راهی این سفر بدون بازگشت باشم....
+این چه مزخرفاتیه که من میگم و تو میخونی!!؟؟
+واقعا خالی میشم اینجوری...اگه وبم نبود میمردم!!
برچسب:
نویسنده: عشق