
همون که روزی عشقمو ازم گرفت
میخوام بپرسم که چرا به حالم غصش نگرفت
چشمای آسمون شب خیس نشد و بارون نگرفت
چرا دیگه پرنده ها دنبال لونه نبودن
گل های رو ی قالی ها چرا اقاقی نبودن
چرا کسی نبود که حرفامو باور بکنه
واسه آروم کردنم یکم محبت بکنه
چرا دیگه دلی نبود که از دوریش گله کنم
عکسی رو دیوار نبود که باهاش درد دل کنم
چرا دنیا به حال من پنهونی گریه می کنه
چادوگر شهر چشات خندمو جادو می کنه
تو طالعم اومده بود که عاشق پروانه هام
دیوونه ی نگاهتم عاشق هر چی با وفام
تو طالعم اومده بود که عاشق یه گل میشم
مثل باغ همسایمون دیوونه ی عطر یاس میشم
تو طالعم اومده عزیز فقط سهم منه
هیچ چیزی جز مرگ ازم جداش نمیکنه
پس چرا فال من همش دروغی بود
تصمیم سرنوشت برام ، غم و رنج دوری بود
برچسب:
نویسنده: عشق