خرید بک لینک

شبی گذشته و دل تنگم قراری ندارد

به خدا در دلم جز عشق او عشق دگر جایی ندارد

من چه کردم با دلی که مدت هاست انتظارش رامیکشید

شاید هم چون نقاش ، نقشهایی ز دلتنگی میکشید

امشب اشعارم قافیه ای ندارد

لرزش دستانم دگر پایانی ندارد

کاش مرگ امشب با من همبستر شود

کاش درون خواب روح از بدن جدا شود

دگر زنده بودن چه معنایی دارد بدون یار

دگر ماندن چه بهانه ایست برای وصال یار

کاش اشک مجال نوشتن می داد

دل شکسته ام را مرهمی از وفا می داد...

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 12 / 1 / 1391 ساعت: 21:13

صفحه بندی