آرزو داشتم... تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ناپایدار دل بنا نهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی...؟
آرزو داشتم... تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ناپایدار دل بنا نهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی...؟
آرزو داشتم... تو با آن لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت بود، شعله درخشان آتش عشق مرا که از دل بر میخاست بر دل نشانی و برای ابد حفظ کنی تا حرارت و سوزش آن مانع نفوذ تیر عشق دیگران شود...؟
آرزو داشتم... تو از درختی که با انواع و اقسام میوه ها پیوند پذیرد پیروی نکنی و دلت را در گرو عشق دیگران ننهی...
اما...« ای دلبر افسونگر سیمین تن » این سست پیمانی تو آتشی بر جانم زد که خاموشی آن جز سوختن و ساختن میسر نگردد.
روی پنهان کردی از من، تا بار دیگر چشمان سست پیمان ترا نبینم ولی ندانستی که تماشای دل از دیده نیست. بهرجا که روی و در پس هر مانعی که پنهان شوی دیده ی دل من ترا میابد و به تو می نگرد و از جفای تو مینالد.
بجز وفای بی ریا از من چه دیدی که دل به دیگری باختی و آتشی بر جان دلداده ای زدی. در آنجا که عشق خدایان بر عالم عشاق حکومت می کند، برای سنگدلی...بیوفایی...شکوه ها خواهم کرد که دلبری در قبال وفای عاشقی راه جفا پیشه...می کرد.
برچسب:
نویسنده: عشق