خواسته بودی برایت اززندگی وانگیزه آن مطالبی بنویسم......
زندگی توهستی وانگیزه آن نیزباز توهستی.توهستی که می توانی مرا با زندگی ورموزآن آشنا کنی.برق درخشان چشمان تو،اسرارمبهم زندگی را به خوبی نشان میدهد.هنگامی که مژگان بلند وکشیده ات،سایه برصورت چون ماهت می افکند،وقتی که چشمان درشت وگیرایت درحدقه خودحرکت میکند،هنگامی که لبان کمی رنگ پریده ات تکان محسوسی می خورد،زمانی که با آن هیکل چون بت تراشیده ات دربرابردیدگان لرزان بی جان من چون کبک قدم برمیداری وخرامان خرامان ناز میگذاری ومیگذری،انگیزه زندگی را به خوبی مجسم می سازی.با این وصف زندگی وانگیزه آن توهستی دیگرچرا ازمن می پرسی؟روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی ونورامید کوچکی را که بردلش تا بیده وبه ادامه حیات برانگیخته است قطع کنی آن وقت زندگی را بدرود میگوید.همان زندگی را که تومی خواهی معنای آن را بدانی،همان زندگی را که تومانند جان شیرین دوست داری ومن از عذاب ورنج آن به جان آمده ام.مگر جان دادن پروانه را درکنارشمع ندیدی؟
انگیزه همان روشنی شمع است که مانند آتشی به جان پروانه می افتد واورا دوان دوان به کنار معشوقه می کشاند وسپس با حرارت عشق خود کم کم اورا آن قدرمی سوزاند که به خاکسترش تبدیل میکند وبی رحمانه زندگی را ازاو می گیرد.
سعی نکن تو نیز مانند من وپروانه درپی شناسایی انگیزه زندگی برآیی زیرا اگردل حساس داشته باشی،کشف رازمرموز(انگیزه)زندگی شیرینت را برباد میدهد وبه خاکسترسیاهت می نشاند.بگذار من وپروانه بسوزیم وبسازیم وسوختن تو را هرگزبه چشم نبینیم.
برچسب:
نویسنده: عشق