همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی زودگذر باشد. می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد وروان مراروشن سازد.
بدین جهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پر از خنده و شادی است،غم عمیقی را همانند اسرار اعماق دریاهای بیکران در خود حفظ می کند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان بمن بیجان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج و اندوه می کنم و در عین وحشت می فهمم که هرکس در زندگی دوبار میمیرد. یکبار آن وقتیکه می ترسد معشوقه زیبایش را از دست بدهد و دیگر بار آن وقتی است که زندگی را برای همیشه وداع میکند. از تو می خواهم با ابراز عسق خود مرا در برابر این فاجعه عظیم یعنی ترس از آینده مطمئن کنی.
تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری ترا ندارد و تا من امید دیدار ترا شب وروز در مخیله خود نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم. بگذار مردم هرآنچه که میخواهند بگویند، زیرا عشق من اگر از مجنون بیش نباشد از او کمتر نیست. در زمان حیات لیلی و مجنون هم افراد کوته فکر از ایراد سخنان زشت و اتهامات ناروا به آن دو عاشق و معشوق دست از جان شسته کوتاهی نکردند ولی قدرت پرستش زوال ناپذیر مجنون آنچنان بود که نظامی گنجوی شاعر معروف طوری تحت تاثیر قرار داد که اشعار نغز دلکشی با آن عظمت در مدح عشق آسمانی آن دو بوجود آورد که به زبان زنده ملل مترقی جهان ترجمه شد و سرگذشت آنان در دل پر احساس مردم جهان نقش بست.
با این توصیف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان با کی دارم بلکه نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیرپرده ای از غم و اندوه مستور ببینم. بمن قول بده که بخودت رنج ندهی و همیشه خوشحال وخندان باشی اگر چه برای بدست آوردن نشاط وشادمانی مجبور باشی مرا فدا کنی . من به عشق آسمانی خود سوگند یاد می کنم که در برابر سعادت آینده تو دست از وصال و جان هر دو بشویم.
از تو سوال میکنم اگر خداوند بحکم شکستن دل رنجور عاشقی چون من ترا شکنجه دهد،آیا این مردمی که تو همیشه بخاطر خوش آمد آنان مرا رنج داده ای ذر کنارت حضور خواهند یافت که قسمتی از دردهای جسمی و روحی ترا تحمل کنند!؟
میدانی... گناهی است که کرده ایم عشقی است که خداوند بما ارزانی داشته که همانند آتش مارا بسوزاند و چون طوفان وچودمان را در هم نوردد م چه بسا بمثل سیل که خروشان میآید و همه چیز را با خود میبرد و به نیستی می سپارد مرا نیز از لذت تماشای چشمان قشنگن محروم سازد!
برچسب:
نویسنده: عشق