خرید بک لینک

سهلام خوجملا ... خوفین شما آیا ؟

منو میگین ؟

خسته

سی بگم ؟ !

الموز مسابقه سرود داشتیم !

نیدونم چرا ولی گفتن نمیشه منصرف داد ... !!

خلاصه اول صب رفتیم . گروه سوم یا چارم بودیم ک خوندیم ....

بس عالی !!

بات ...

!

بیخی حالا ..

۱۵ نفر بودیم رفتنی با ۳ تا ماشین رفتیم ...

از اون سر معلم خوشملمون مثل اینکه بودجه نداشت یا هرچی کیلو متر ها مارو راه برد ... به خدا هرکی میدیدمون میخندید !!

بعد از کلی پیاده روی اتوبوس سوار شدیم ...

وایساده بودیم ... جا نبود بشینیم ... راحت نبودیم ... گرم بود ... تکون تکون میخوردیم ... وحشتناک !

پنجره رو وا کردیم وایساده بودیم و حرف میزدیمو میخندیدیم یه خانومه اعصاب خوردی اونجا بود بهمون حرف بد زد ... میگفت تربیت ندارین ... به من میگفت هنوز بچه ای زشت این کارا ... شما مثلا با خدا و ایمانین ؟ نخندین !!

شیطونه میگفت بزنم دهنشو سرویس تنما ! ...

نمیدونم از کی تا حالا خندیدین گناه شده ؟!!

خلاصه رسیدیم آخرش پیاده شدیم ... از رو پل هوایی مارو با اعمال شاقه ( اینجوری مینویسن ؟!! ) بردن اونور خیابون ... سی بگم ؟

باز سوار اتوبوس شدیم ... آخ تا رسیدیم مدرسه ... هزار بار مردمو زنده شدم ...

گند زدم ب چادر مامان بزرگم ... خب بلد نبودم نگهش دارم ... تو راه یه خانومی چادر سرش بود وایسادم ببینم سیطو گرفته اینو بلکم یاد بگیرم اما چه فایده !

بعدش منتظر شدم بابام بیاد دنبالم !

روزی داشتیم بس ...

ســـــــــــــ c ــــــــــــــــــــ c ــــــــــــی بــگـــم ؟!!!!

بعدا نوشت :

چرا هرکاری مینکم نمیشه واستون کامنت بذارم ؟

میگه امکان درج نظر تبلیغاتی نیس !!!

وای از دست این بلاگفا ...

:(

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 19:08

صفحه بندی