خرید بک لینک
بَه سلام دوستان چه خبرا؟

ساعت ۱۷:۴۰ رسیدیم اهواز

اوف برف بازی کردم(نمردمو برف بازی کردم) بابام یه گلوله ی بزرگو زد تو سرم.

هنوزم جاش درد میکنه!!

عروسی اِی بَدَک نبودشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ولی همش تُشمال بود. من یکی که با قرص خوابیدم بد میزد خو... آدم روانی میشُد

اونی که تُشمال میزد بینیش عملی بود. وای ما بهش میخندیدیم

تا حالا لُر کلاسیک دیدید؟

اونایی که وسط بود: مهری٬ سحر٬ عمه٬ کیمیا٬کتیبا٬ سپیده٬ ...

سحر بینیش عملی بود و لُری میرقصید.

تازه تشمالیه ازش خواستگاری کرد( چه پیشرفته نه؟)

بیچاره سحر افسردگی گرفت که این زشتِ بد ترکیب ازش خواستگاری کرد...

یه خواستگارم واسه من اومد ولی نگفتن کیه!!! خیلی کنجکاوم الان!!!!

اوه اوه اصل ماجرا.... توی راه ایذه بودیم( تو تونل)

من داشتم واسه بابام چایی میریختم( سمت شاگرد نشسته بودم)

نفهمیدم چی شد ولی همه با هم گفتن یا امام رضااااااااااا103

من که کُپ کرد بودم و نمیدونستم باید چکار کنم

نزدیک بود با یه کامیونی شاخ به شاخ بشیم

اگه میشدیم.... الان من اون بالا بالا ها داشتم با نَکیر و مُنکر سرو کله میزدم

تازه بابام میگه شیدا تو چرا نگفتی کامیون داره میا سبقت نگیر؟

منم گفتم آخه پدر من تو راننده ای تو باید حواست باشه. یعنی خودت نمیدونی توی تونل نباید سبقت بگیری؟

بعدشم کههههههههههه واسه حنا بندون که اصلا نرقصیدم چون همش تُشمال بود

ولی واسه عروسی ترکوندم. همش وسط بودم. رقص محلیم یاد گرفتممممممم

یه عکسایی گرفتم که اگه ببینیدشون( نمیشه نشون بدم خو) از خنده روده بُر میشید

از زور گُشنگی داشتیم نون خالی میخوردیم...

خواستم برم حموم سه نفر در حمومو باز کردن

۱- خاله کیمیا

۲- یکی از فامیلای عروس

۳- هنوز نفهمیدم کی بود!!!

آبروم رفت. خنگن نمیدونن یه بد بختی مث من٬تو حمومه!!

داشتیم میرفتیم تو تالار که فرنوش نزدیک بود بیفته

فرنوش: اَه من اصلا بلد نیستم کفش پاشنه بلند بپوشم

من: چرا؟ راحته خو!!!

فرنوش: نه بابا همش لیز میخورم یا پام گیر میکنه

من: نه من باهاشون راحت راه میرم

وای همون لحظه پام لیز خورد و اگه فرنوش و پسرای پشت سرم نمیگرفتنم با مُخ افتاده بودم رو زمین

همونجا غش کردم از بس خندیدم... ولی دوس داشتم تک تک مو هامو بکنم

آخه الان چه وقت افتادن بود؟ خلاصه ضایع شدم در حد انفجاااااااار

سوار پاترول یکی از بروبچ شدیم.

داشتیم با هم میحرفیدیم(من٬ فرنوش٬ حمید٬ محمد٬ آرمین٬ سپیده)

یه دفه هممون رفتیم بالا و اومدیم پایین. سکته کردیم همونجا.

آقای راننده یادش رفته بود ترمز بگیره. حمید بدبخت سرش خورد تو سقف و فقط داد میزد

کله منو فرنوش و سپیده هم خورد به هم و ....

کامی و مریمم(عروس و داماد) خیلی ناز شده بودن

خودمو خفه کردم از بس ازشون عکس گرفتم

بسه دیگه خسته شدم


در ۹۰.۱۲.۱۳ نوشت: هه هه امروز تعطیله

البته تایم ظهر تعطیل نیس ولی سرایدارمون اجازه نداد بریم تو مدرسه

اخه سرایدار خیلی قُلدُره و همه کاره ی مدرسه

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 19:05

صفحه بندی