خرید بک لینک

سام علیک دوستان

ما اومدیـــم. خوش اومدیــــم

خیییییییییلی حال داااااااااااااااااااااد

ولی بارون اومد و واسمون بمب نترکوندن

یه کارایی کردم که در تو طول زندگیم انجام نداده بود

۱ـ ساعت ۵:۰۲ صبح بیدار شدن

۲ـ ۵:۳۰ نمــــــاز خوندن

۳ـ ۵:۴۵ ورزش کردن با چادر

۴ـ ۶:۰۰ صبحونه خوردن

۵ـ شنیسل خوردن( اصلا نمیدونم چی هست!! فقط میدونم میشه بخوریمش)

۶-گرفتن پلاستیک یه بار مصرف جلوی دهن بچه ها جهت استفراغ

۷ـ نخوردن چیپس . پفکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۸ـ ساعت۲۳:۰۰ خاموشی و خواب

۹ـ به مدت ۲ روز نرقصیدن

۱۰ـ خوابیدن پیش معصومه.پ و رویا ( خدا نصیب گرگ بیابون نکنه)

۱۱ـ دزدیدن شارژم توسط دار و دسته ی صدام یزید کافر( ۹۰۰ تومن)103

۱۲ـ جیغ زدن موقع خواب جهت خندوندن بروبچ و عصبانی کردن سرپرست خوابگاه

۱۳ـ عکس گرفتن در مکان های ممنوع به بهانه ی دستشویی رفتن

۱۴ـ رفتن به دستشویی های خارج از کشور ( لبِ مرز بودن )

تازه روی تابلوی خوابگاه نوشته بود "آسایشگاه شماره ی ۶"

همینو کم داشتیم. روانیم شدیمZereshk

موقع خواب٬ سرپرسته اومد ببینه کی خوابه کی بیدار

اومد بالا سر من

سرپرست: خانم خودتو نزن به خواب

من: نه خانم من خوابم

بچه ها بیهوش شده بودن از خنده

اومدیم با هندزفری آهنگ گوش بدیم که یهو هندزفریه کنده شد و صداش بلند پخش شد(ساعت۱۲:۰۰)

من که بالشتو گذاشتم رو سرمو خندیدم. بقیه هم غش کرده بودن

ساعت ۱:۳۰ شب تازه یادمون اومد کیک و نوشابه بخوریم

تازه به بچه های تختای بالایی هم نوشابه دادیم

مثلا خواب بودم که یهو دیدم یه چیزی افتاد روم و خفم کرد

من: یا پیغمبر جن ( آروم گفتم که سرپرسته نشنوه)

ناهید: منم بابا نترس

من: خنگول فهمیدم. اه بلان شو بابا له شدم...( افتاده بود روی صورتم. به زور حرف میزدم)

ناهید: اومدم باهات حرف بزنم

من: خیلی خنگی داری خفم میکنی اونوقت میخوای باهات بحرفم؟!؟!؟!

و این داستان ها ادامه دارند...

دیگه حال ندارم بقیشو تعریف کنم...

" راستی ۵شنبه بابای زینب(دوستم) فوت کرد.

الهی بمیرم زینب خیلی حالش بد بود( رفتیم خونشون) "

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 19:05

صفحه بندی