۴شنبه چن تا پسمل اومدن توی مدرسمون
من: بروبچ پایه اید بریم بیرونشون کنیم؟
همه: آرههههههههههههه بزن بریم ![]()
رفتیم تو حیاط:
ــ اگه دوس بشی آره
من: یا همین الان میری یا میزنم فکتو میارم پایین
معصومه: برو بیرون تا داد نزدم همه بریزن سرتون
همونطور خونسرد داشت نگاه میکرد!!!
ناهید: مگه با شما ها نیستیم؟ برید دیگه
رویا داد زد: خانم ....( سرایدار) بیاین اینجا
سرایدار اومد یکی خوابون تو گوششون و رفتن
حال کردم. پیروز مندانه برگشتیم سر کلاس
در ضمن هر ۴ تاییمون داشتیم میمردیم از گشنگی( پول نداشتیم چیزی بخریم)
۵شنبه اردوی دفاعی داشتیم
وای چه قدر خندیدیم. بهمون اسلحه دادن ما هم مث این ندید بددا ریختیم سرشون
وقتی میخواستیم گَلَن گَدَن( درسته؟)رو بکشیم دَرش میزد بیرون( خراب بودن)
موقعی که میخواستیم رژه بریم٬ میگفت به چپ چپ همه به راست رست میرفتن
میگفت نظام٬ همه آزاد باش میرفتن . ی وضعی بود که قابل توصیف نیس
مژده بیچاره دست چپ و راستشو گُم کرد
وقتی سر صف بودیم٬ گفتن صف آخر بلند بشه بره اونجا بایسته
من و ناهید مث برق و باد بلند شدیم رفتیم یه صف دیگه
وقتی کارشون تموم شد تازه فهمیدیم که صف هایی که کارشون خوب بود رو بلند میکردن
سربازا زورشون نرسیی که قنداق تفنگو باز کنن ولی ناهید بازش کرد ![]()
جمعه هم که همش مهمان داشتیم و نتونستم درس بخونم
امروز خدا بهم رحم کرد که زیست ازم نپرسید. اگه میپرسید صفـــــــر میگرفتم ![]()
راستیییییییی امروز تشریح قلب داشتیم
چقدر خوشمل بود. یه تومورم داشت 
برچسب:
نویسنده: عشق