بهتره بگم نخورده ها اومدن خونمون
مث (....) دارن غذا میخورن
اسماشون: داریوش سعید محمد
داریوش: بابا یه چی بدید من کوفت کنم. روده هام دارن با هم دعوا میکنن
محمد: نه بابا من گشنمه تو که همین الان داشتی غذا کوفت میکردی
من: داریوش نماز خوندی؟
داریوش: چی؟ صدات نمیاد. من دارم میمیرم. شکمم صدا میده. با شکم صدا دار برم با حرف بزنم؟ خو بدخت فرار میکنه و محلم نمیذاره
من: آهان بله فهمیدم
محمد: خدایا بذار غذا کوفت کنیم٬ خودم در بست در خدمتت به جای همشون نماز میخونم
داریوش:(داد زد) پس این غذا چی شد؟ خوب بذار واستون یه خاطره تعریف کنم. یه روز خواستم با بروبچ
برم مسافرت. تو قطار با هزار تا مُکافات کوپمونو پیدا کردیم
حالا اومدیم با آرامش بشینیم٬ که دیدیم داره صدا ی دعوا و داد و بیداد میاد.
منم خو سرم درد میکنه واسه دعوا.
رفتم دیدم یه لُری داره با نگهبانِ دعوا میکنه. سر چی؟ لُره بلیط نداشت به زور میخواست
سوار قطار بشه. بعد که دید حریفش نمیشه بلندش کرد و کوبوندش به سقف قطار.
اینقدر کوبوندش که از دماغش خون اومد
من: شما هام که هویج!! خو میرفتید نجاتش میداد
داریوش: از چی نجاتش میدادیم؟
من: از زیر دستای اون غول بیابونی
داریوش: کی جرئت داشت
کلی خاطره تعریف کرد که الان حال ندارم بگم. ولی خیلی خندیدیم!!!!!!
خلاصه الان اینا دارن با ولع پیتزا میخورن. انگار که اینا رو از سومالی اوردن!!!
خدا به دادم برسه فردا امتحان فیزیک دارم![]()
برچسب:
نویسنده: عشق