سلاااااااااااام بروبچ با معرفت ما اومدیم با یکی دیگه از خاطرات نایابمون!!!!!!!!!!
شب آخر بود،ساعت تقریبا نزدیکای 1 بود.ما ک نمیخواستیم بخوابیم ولی طبق معمول جاهامونو مسجدی انداختیم ک اگه کسی اومد بمون سر بزنه خودمونو بزنیم ب خواب
!تو جامون داشتیم مسخره بازی در میوردیمو فیلم میگرفتیم ![]()
ک یهو سحر هوس کرد بره ی دستی ب لوستر بزنه ببینه چجوریه آخع از اینا بود ک مثل سیم تلفن کش میاد یمک میاد پایین 2باره برمیگرده بالا!گرفت کشیدش پایین ماام داشتیم فیلم میگرفتیم ک یهو............ت---------ق!!!!!!!!


ی چیز ترکید هممون برگشتیم دیدیم کش لوستره پاره شد،واااااااااااااای
سحر همینطوری زیرشو گرفته بود مریمh داشت فیلم میگرفت بش گفتم قطش نکن بعدا میبینیم میخندیم کاش میشد فیلمشو ببینین سوووووژس!
از ی طرف داشتیم عین ذرت تو مایتایه بالا پایین میپریدیم
از ی طرف مرده بودیم از خنده از ی طرف دیگهxadام با سحر دعوا میکردیم!!!!!![]()
سحر اینطوری بود:
خلاصه ی وضعی بوداااااااا!!!!!!!!!حالا تو این وضعیت فاطیk خوااااااب بودااااا
!!!!رفتیم برقو خاموش کریدم،فقط برق آشپزخونه روشن بود ک بتونیم فیلممونو بگیریم
من(حانیه) رفتم زیر لوسترو گرفتم بعد ولش کردم ببینم تا کجا میاد دیدیم تا زمین رسید
مررررده بودیم از خنده
اگه یکیمون زیرش خوابیده بود سوراخ شده بود شانس اورددیم تو این ی مورد!![]()
حالا یکی نیس بگه این نصفه شبی(ساعت 2-3 بود
) کیو خبر کنیم
بش بگیم آخه نمیتونستیم ولش کنیم اگه ولش میکردیم کلا پاره میشد
!بچه ها میگفتن حانیه تا صب باید اینو همینطوری نگه داری!اصن چجوری بگیم اگه بگیم چیکارمون میکنن
....دیگه کلی فکر و خیال ک ذهن هممونو مشغول کرده بود ته استرس بودااااااا!!!!!!
ک یهو نمیدونم کی ی لامپ بالا سرش روشن شد
،ب فکرمون زد ک بگیم:خوابیده بودیم ک یهو لوستر اومد رو مریم)hمریم جاش زیر لوستره افتاده بود)!بعد مریم و من جیغ زدیم (آخه ما جامون پیش هم بود)اونوقت همه بیدار شدیم......! ![]()
خیلی خوشحال و خجسته
ک همچین فکری ب سرمون زده رفتیم درو وا کردیم دیدیم سکوت محضه
کسی جرعت نداشت بره در اتاق مدیر ک(خیلی دل خوشی ازمون داشت بخاطر کارای قبلیمون
....؟؟؟!!!)
خیلی شیک درو بستیم اصلانم ب روی خودمون نیوردیم ک زایه شدیم!
ک دوباره یکی ی لامپ بالای سرش روشن شد
(لامپامون تو حلقم
)گفتیم مریمa(همون دخی سوم پارساله ک مامانشم باش بود)بزنگه ب مامانش بگه مامانش خیلی پایس!آخه مامانشم تو اتاق مدیر خوابیده بود!
زنگید ب مامانش مامانشم پاورچین پاورچین اومد وقتی لوسترو تو اون وضعیت تو دست من دید ترکیده بود از خنده!
حالا تو اون موقعیت مامانش شوخیش گرفته بود هی ب ماها تیکه مینداخت
ماام میخندیدیم عین خیالمونم نبود چ گندی زدیم
اونم شب آخر!دم مامانش گرم ی حرکتی زد ی چمدون اورد گذاشت زیرش لوسترو گذاشت رو اون ک آویزون نباشه!
تصمیم گرفتیم ک تا درو دیوارای اتاقو از جاش نکندیم بگیریم این چند ساعت باقیموندرو بخوابیم
!ب خاطر لوستره مریمe،مریمh،سحر رفتن تو اتاق رو تخت بخوابن!بقیه ام خوابشون برد
فقط منو مهدیس و مریمa خوابمون نمیومد داشتیم آهنگ گوش میکردیم و میحرفیدیم!یکم گذشت دیدم از تو اتاق صدای بچه ها میاد فمیدم بیدارن گفتم یکم برم پیش اونا!تارفتم یکم مسخره بازی در اوردیم
ک یهو حس کردیم یکی داره میزنه ب شیشه پنجره
برگشتیم پنجررو نگا کردیم ک
...................تو آپ بعدی بقیشو میگم براتون دوستان ی خاطره واقعیو ترسناکه حتما بخونینش!
حتما درباره تیکه ب تیکه کارامون نظرتونو بگین بدونیم!مرسییییییییییییییییییییییییییی![]()
به افتخار سوم کامپیوتررررررررررررررر

برچسب:
نویسنده: عشق