
1وقت فكربد دربارمون نكنينااا..ماهمه دخملاي خوبي هستيم..گاهي ميزنه به كلمون 1كارايي يواشكي كنيم..كه هم خاطره شه واسمون هم خوش بگذرونيم
5شنبه طرفاي 11شب بود از بيرون برميگشتيم..ازماشين پياده شديم..من(سارا)،فاطي،مهناز ومريم رفتيم تو مغازه به هواي خريدن آب معدني رفتيم تو مغازه
از شانس خوشگلمون مديرم پشتمون اومد تو
ماجلوش وايساديم(قدش كوتاهه)فاطي سريع سيگارو از فروشنده گرف گذاش تو جيبش آب معدنيارو برداشتيم زديم از مغازه بيرون..فاطي پولو حساب كرد..فروشنده هم پايه بود سوتي نداد

اومديم تو اتاق شام خورديم جو كه خوابيد سروصدا از بيرون كم شد مريم پاكت سيگارو دراورد
رفتيم تو اتاق خواب
كوچولو بود با1 پنجره..ولي از حال بهتر بود حد اقل دود زياد ضايع پخش نميشد..باگوشيه مريم فيلم گرفتيم
سيگارا روشن شد...
دود رف هوا...
و... ژست گرفتناي بچه ها
سيگارا بين انگشتا بازي ميخوردن..دودا از دهنا ميومدن بيرون
1فيلم توووپ شده بود..انگار100 ساله اين كاره ايم
حالا سوتي خوشگل زهرا...
سيگارو بر عكس آتيش زده بود هي فوت ميكرد ميگف اين چرا دود نداره؟؟؟؟؟
وااااااااااي مارو ميگي......
خلاصه زنگ در و زدن همه گرخيديم اصن نفهميديم چي شد كه ناظممون اومد
و 1كم بامهناز حرف زدو رف
خدارو شكـــــــــــــــــــــــــــــــــر به خير گذشت
كل اتاقو دود برداشته بود
آشغال سيگارارو ريختيم تو 1 پلاستيك مشكي درشو گره زديم اومديم تو حال
مريم قند آتيش زد بووو بره پنجره هارو باز كرديم كلي اسپري خالي كرديم
شير تو شيري شده بود بيا و ببين
بعدشم نشستيم تا 2نصفه شب حرف زديم خنديديم و تخمه خورديم
روز آخر كه آشغالامونو خالي ميكرديم 2تا كيسه بزرگ پوست تخمه هامون بود
اوني كه اومده بود آشغالارو جم كنه هنگ كرده بود طفلي.....

دوستوووووووون داريمممم 
زود برميگرديم اين دفههههههه
برو بچ سوم كامپيوتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرررر
برچسب:
نویسنده: عشق