
سلام دوستای گلم...خوبید؟؟
من واقعا" شرمندم که این مدت نبودم...باور کنید خودمم دلم
یه ذره شده بود...اما نت نداشتم...
خیلی هم بد بود...چون دوست داشتم بیام وبلاگم
خلاصه دلم تنگولیده بود به شدت...
خیلی خیلی سپاس از همه ی دوستای جیگملم که توو این مدت سراغمو گرفتن
و فراموشم نکردن...
راستی من لینک تکونی کردم...شرمنده اگه نیستین...
ایام سوگواری رو به همتون تسلیت میگم...
توو این روزا وقتی به آرامش میرسیدو یاد گرفتاریهاتون میفتید
میون قنوت دستاتون واسه منم دعا کنید...
.
.
.
حالا اومدم آپ کنم اما از چی بگم....؟؟
وقتی خودمو زدم به بیخیالی ...بیخیالی محض...
کی رو دارم گول میزنم...؟؟خودمو؟؟
دفترم پر شده...پر از موضوعایی که آخرش مینویسم بیخیال
یه دل درمونده دارم...یه دفتر خونده دارم...غصه داره در میزنه...مهمون ناخونده دارم...
مگه قرار نبود دور غصه رو خط بکشم؟؟
چی دارم میگم؟؟چرا دارم میگم؟؟وقتی از کسی کاری برنمیاد...
دیگه خودمم نمیتونم کاری کنم...
انگار یه جای قصه گم شدم...کاش یکی بود بهم میگفت کجا...
چه سخته گم بشی و ندونی بیراهه ی نرفته مسیر پیش روته...
چه سخته صورتتو با سیلی سرخ نگه داری و بغضتو با نفس عمیق توو
وجودت حبس کنی و با یه لبخند وانمود کنی همه چی آرومه...
قضیه اونه که میگه خنده ی من از گریه غم انگیز تر است...
کات...باشه آقا بسه...دیالوگ آخرم بگم بعد...
خودم رو گول میزنم !
می دونم این تار دیدن ...
...از اشکیه که تو چشام جمع شده !!
...
ولی بازم شیشه ی مانیتور رو تمیز می کنم
عسلی نوشت:بازم بیخیال همه چیز...هیچکس خودشو ناراحت نکنه...چیزی نیس
من تضمین میکنم ...
انتها نوشت:سرم گرم درس و دانشگاس...یکم دیر به دیر آپ میکنم اما میام...

۱۶/۰۹/۱۳۹۰ نوشت:
شمع شدی،شعله شدی،سوختی...اما دیدی هیچی نیاموختی؟؟
دانش آموز دیروز-دانشـــــــــــــــــجوی امروز و بیکار فردا روزت مبارک!!
روزتون مبارک دوستای دانشـــــــــــجوی عسلی...
![]()
برچسب:
نویسنده: عشق