
بازم شلام ناناسیـــــــــــــــــــا
مــــــــــــــن از کنکور اومدم...![]()
خوب از همتون ممنون که نظر دادین و
برام آرزوی موفقیت کردین...
انگشتای همتون درد نکنه...
همچنین چشمای خوشملتون...
ایشالله دعاهاتون بگیره...
البته واسه دانشگاه دولتی هـــــــــــــــــا
حالا آزادم بد نیس...
خوب بزار براتون بتعریفم...
ساعت ۳ دوست جونم زنگید که داره میاد،گفت
بدو دیرمون نشه،ما هم که شوکه شده بودیم...
گفتیم جا نمونیم ۲تا خانم دکتر با شخصیت کم بشه
...وای فاجعه میشه...
خلاصه با تاکسی تلفنی اومد دنبالم و
توو راه که میرفتیم کلی حرفیدیم...
آخه ۱هفته همدیگرو ندیده بودیم بعدش که رسیدیم دانشگاه،
خیلی شلوغ بود...خیـــــــــلی
پسران و دختران جوان توو هم میلولیدن...
نه...شوخی کردم...آهنگ گذاشته بودن...صدای بلند...شاد...
ما هم که حس دیوونه بازیمون گرفته بود...
شروع کردیم قر دادن
میخواستیم بگیم خیلی بیخیالـــــــــــــــــیم که به قصدمونم
بعدشم دیگه کیفمونو دادیم امانت و رفتیم داخل...
جامونو پیدا کردیم...
دیدیم از قضا کنار هم افتادیم...![]()
خیلی باحال بود...ولی اوضاع اونجا ۱ جوری بود...
مثلا" هنوز
بچه ها داشتن میومدن بشینن اما مراقبا داشتن
دفترچه ها رو میپخشیدن...خلاصه منم وقتمو تنظیمیدم
که مثل دفعه قبل نشه...جونم براتون بگه کنکور عالی بود...
از دعای خیر شما دوست جونا بوده...میسی
اما هر کار کردم نتونستم تقلب کنم،آخه این مراقبه چشم
از چشام ور نمیداشت...دلم میخواست چشاشو در بیارم...
آخرشم باهاش حرفم شد...هه...هه...هه...
بعدشم دیگه کلی با برو بچ خندیدیم تا بالاخره ماشین گیرمون
اومد و رفتیم شهربازی
و بستنی فالوده
خوردیم و
دوباره کلی خندیدیم که مثلا" از استرس کنکور راحت شدیم...![]()
ما هم که استرس....
داشتیم مسخره بازی در می اوردیم...
بعدشم با رویی خندون اومدیم خونه....
بازم ممنون از همتون جیگیلیــــــــــــــــا...
دیگه عسل خوابش میاد...
برچسب:
نویسنده: عشق