ولی برای چه بگریم
سرم رو شونه ایه کی بذارم
چه کسی رو دارم حرفمو بهش بگم
و پیشش گریه کنم و
بهم نگه بچه ای و
درکم کنه
کی رو دارم تو دنیا که اشکامو از گونه هام پاک کنه.
دلم باز مثل همیشه
دردت رو تو خودت حبس کن
به اشک هم امیدوار نباش
از این پس او نیز تنهایت میگذارد
تنها میمانی تنهاتر از همیشه
تو شکستی
هر کی رسید خنجری بهت زد
کسی نبود که مرهمی بر زخمهایت باشد و
آرومت کند
پاکیتو به حساب سادگیت زدن و بهت خندیدن
از این پس تویی و من و دردهایمان
نیازی به اشک نداریم
بگذار برود
دیگر دلم گریه نمی خواهد
چندی نمانده
باید راهی شویم
نیستی منتظرمان است...
برچسب:
نویسنده: عشق