خرید بک لینک
هست" را

اگر قدر ندانی

می شود

"بود"

و چه تلخ است

"هست" ی

که "بود" شود و

"دارم" ی که... "داشتم"...

قلمم روی کاغذ مانده بود هر چه مینوشتم یا خط میزدم و یا ادامهای برایش پیدا نمیکردم. کسانی که این حالت مرا میفهمند میدانند وقتی احتیاج شدید داری تا چیزی را که مینویسی تمامش کنی اما نمیتوانی، مثل این است که در آستانـ.هی ارگـ.ـ اسـ. ـم باشی و ناتوانـ.ـی جـ.ــ نـ.ـ 30 داشته باشی یا مثلاً شریکت یکهو تو را ول کند به حال خودت و تو را در خماری و درد شیرینی که ارضا نشد تنها بگذارد !

" میخواهم با آرمان عشق تو انقلاب کنم
من کافر به دینی هستم
که جلگهی حاصلخیز اندامت را
از من بگیرد...!
عشق من به تو
خودِ خودِ شریعت است
عین عین وحی منزل..! "

نمیتوانی مقاوت کنی، دوباره میخوانیاش : " من کافر به دینی هستم که...."
قفسهی سینهات را پر از هوا میکنی و بعد از چند لحظه مکث، تمام حسرت عمیقت را چنان از دهان بیرون میدهی که فضا پر میشود از عاشقانههای بر دار رفتهات.

"میخواهم آخرین پیامبری باشم که مردمان را به بهشت ناب پشت مژگانت دعوت میکند."

صدای موزیک را بلند میکنی؛ " تموم لحظههای این تب تلخ / خدا از حسرت ما با خبر بود / خودش ما رو برای هم نمیخواست / خودت دیدی دعامون بی اثر بود" بغض کهنهات دوباره خودنمایی میکند، چقدر دلت هوایش را کرده... لعنت به این فاصلهها...! لعنت به خط قرمزهای بی سر و ته...! لعنت به خد... نه!!! بگذار تقدسش برایت باقی بماند وقتی تنهایی نمناکت را با حضور بیحضورش پر میکنی. مژههای خیست را به هم فشار میدهی شاید آتش چشمانت را سرد کند. زیر لب زمزمه میکنی: "بهشت ناب پشت مژگانت..." که عاشقانهی دیگری از راه میرسد:

"تمام جلگهی تنت را آبیاری میکنم
فقط با زبانی که
مقدسترین کلمات را
برایت زمزمه میکند...."

و تو در این فکر که مقدسترین کلمات شاید فقط نام کوچک و بزرگ او باشد.

نوشتیم

در اوج بی حالی دلتنگی و گرفتاری

نوشتیم

به احترام همه ی عزیزانم

عزیرانی که محبت داشتند و دستور نوشتن دادند

چه تلفنی چه اس ام اسی چه ایمیلی چه کامنت عمومی چه کامنت خصوصی و چه...در گوشی!!

در آخر گلایه ای از بابا کوهی که تنهایمان گذاشته است و برای بانوی عزیز...

آن جا که ایستاده می خوابم

عمیق تر از هر خوابی

دلم شانه هایت را می خواهد...

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:54

صفحه بندی