خرید بک لینک
وقتی نمیدونی این راه که داری میری به کجا میرسه و دودلی شدیدی احاطت کرده، چیکار میکنی؟ وقتی احساس میکنی یه حسی هر روز داره تو دلت بیشتر غلیان میکنه و تو واقعاً اولش توجهی بهش نداری اما بعد کمکم خودت هم دندهات میخاره و لحظه به لحظه سراغ این حست رو میگیری و اگه یه بار ببینی گوشهی دلت نشسته و ماتم گرفته، از اینکه بیخودی یه گوشه از دلت رو اشغال کرده ناراحتی و می خوای بیرونش کنی اما از یه طرف هم بهش عــادت کردی و نمیتونی یه دفعه بندازیش بیرون ....!

آب قند علاج مرا نمی کند

سرگیجه ام

از پریشانی ست...

این روزها گاهی لبخند محوی میزنم و دلم را گرم نگه میدارم که همه چیز درست میشود و روزی چندین بار با خودم تکرار میکنم: "یه روزی یه جایی یه چیزی... صــبر داشته باش، صـــبر داشته باش".

در حال نوشتنم و رضا صادقی با صدای دلنشینش امیدوارانه می خونه:

یه ثانیه اش...یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی

آهای جدایی ...نمی ذارم روبروم بایستی...

با خودم گفتم:

"جدایی ...

هم دلگیر است و هم بی تربیت!

ترانه آن عزیز را زمزمه می کردم

آهای جدایی! نمی ذارم روبروم بایستی

در بین زمزمه ام...

جدایی شستش را عمودی نشانم داد!"

جنگ غم تو با دل ما

نابرابر است...

در این هوای برفی و تنهاییه ما در جمعه بلاخره این بابا کوهی هم از خره شیطون اومد پایین و به ما یه زنگ نا قابلی زد.سلام گرمی بهم کردیمو بحثمان شروع شد.

بابا کوهی:تا هشت شب، در چند جلسه شرکت کردم که شاید نتایجش در روزهای آینده مشخص بشه.

امروز بیشتر از همیشه راه رفتم و پا اذیتم نکرد.

امشبم با پدر ققنوس میریم هتل از ساعت 11 به بعد، جلسه ای برگزار میشه که نتیجه اون سهم به سزایی در روزهای آیندمون داره.پسر داری چکار می کنی با خودت.زود خودتو جمع کن که کلی کار داریا نکنه یادت رفته؟

-من که یادم نمیره.فقط این روزا همه چی داره خراب میشه.این خدا هم که قربونش برم....پرید وسط حرفمو

-همه چیز بزودی درست میشه. ناشکری هم نکن. مشکلاتیکه اشتباهات خودمون باعث پدیدار شدنش میشه رو نباید به گردن خدا بندازیم.پسر برگرد به حالت قبلت.نمی خوای که جا بزنی.اگه نمی شناختمت هیچوقت رازهامو بهت نمی گفتم.من تورو کلی امتحان کردم.تو هم بهم یاد دادی.بهتم گفتم مدیونتم.پس جا نزن.

حرفش به دلم نشست و وقتی میگه بزودی همه چیز درست میشه...می دونم که میشه.

-قربونت برم من که درس پس میدم این حرفا چیه.نه به شدت ادامه میدم.

-ما باید بریم پدر ققنوس هم کارت داره.از من خدا حافظ

پدر ققنوس:سلام.در چه حالی تو؟

-ممنون دعا گوییم پدر.(وقتی اون قیافه ی تپل و داش مشتیش و کت و شلوارای مارکدارش یادم میاد با اون ساعت مرسدس زیباش با موهای کم پشت وچهره ی همیشه شیرین و خندونش با اون دل حساسش میخوام از همون پشت تلفن ماچش کنم).

پدر ققنوس: ببین منو بابا کوهی کلی جون کندیما.روت حساب کردیما.گاهی وقتها آدمها اینقدر ترسواند که حتی از ترس اشتباه دوباره یک بار دیگر هم امتحان نمیکنند و نمیدانند که این ترس از اشتباه از انجام دادن خود اشتباه ننگ آورتره.نترس باش.یادت نره.

-منو ترس پدر؟خیالت راحت.کی بر می گردین؟؟

-میریم استانبول فردا.بعدش قبرس.حالا معلوم نیس.کاری نداری؟یا علی.

-نه در پناه مهر.

راستی یه پست ازین دو مرد عزیز بزارم که باهاشون بیشتر آشنا بشین.یادم بندازین.

آری آغاز دوسـت داشتن است
گرچه پــایــان راه ناپیداسـت
من به پایان دگـر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیبـاست.+

از عزیزم هم به خاطر پست قبل معذرت می خواهم به شدت.و از همینجا دستش را بوسه میزنم که از ما بگذرد به امید خدا.

"باور کن

دستم به هیچ کاری نمی رود

وقتی باران هست

و تو...نیستی"...

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:54

صفحه بندی