خرید بک لینک
گاهی نیاز داری بیشتر از آنچه معشوق هستی، عاشق شوی. آنچنان در تک تک سلول های وجودت، یاخته ی داغ و پر جنب و جوشی حس می کنی که نمی توانی ابراز نکنی و همچنان در سکوت محض، گسترش بی وقفه ی آن را در تمام روح و جسمت، فــقــط نظاره گر باشی.... می توانی ؟!

بهار آمده اما

من هنوز

دلم بهار میخواهد.

بیا !+

شنیدن بعضی از آهنگ ها مثل بوی بعضی از عطر ها، تو را می برد به گذشته های دور، به یک روز خاص در گذشته، یک اتفاق... یک حادثه ای که در ذهنت آنقدر پر رنگ نقش بسته شده باشد که وقتی آن را گوش می کنی مثل این باشد که آن تصویر نقش بسته را ناخواسته به حرکت دربیاوری و نا خواسته فلش بک بزنی به یک حضور قدیمی و ناخواسته بغض کنی و ناخواسته آنقدر آن را Repeat کنی که چیزی از آن باقی نماند...!

اگه عاشقت نبودم

پا نمی داد این ترانه

بی خیال بدبیاری

زنده باد این عاشقانه...++

هیچ آتشی تا ابد نمی سوزد و تو را همیشه گرم نگه نمی دارد. تنها اگر با آن سوخته باشی، جای سوختگی ات را همیشه به یاد می سپاری و در غیر این صورت اگر جسارت سوختن در آتش را نداری، تا وقتی می سوزد کنارش باش و گرم شو و وقتی هم که خـــاکســتر شد، آب سردی روی آن بریز تا فروکش شدن کاملش را ببینی و دیگر خیالت جمع باشد که اگر زمانی دوباره برگشتی، هـــیـــچ آتشی زیر خاکستر نمانده است...!!

شاید روزگار

با تمام بی رحمی اش می فهمید

بر سر یک نفر چقدر آوار

می ریزد!!!

و حالا سال ۹۰ با تمام اتفاقاتش خوب و بد تمام شد.و با چه حس بدی هم تمام شد.انگار همه ی اتفاقا باید توی این اسفند می افتاد.

" آه از این فردای ناپیدای من"...

- "بـــمان.... حالا وقت رفتن نیست، تازه داریم گرم می شویم"

-"زیاد بمانم هر دو آتش می گیریم و می سوزیم"

-"حداقل فقط یک بار دیگر همدیگر را ببینیم، فقط یک بار و همین امشب حتی التماست میکنم...!"

-"مثل بنزین روی آتش ریختن است... بیشتر شعله می گیریم و نابود می شویم ٬ من نمی توانم ٬اصرار نکن٬ هر جا بخواهی می آیم ولی... "

هی اصرار کردم و هی انکار کردی ومیدانستی جایی را ندارم!!!

میدانی تو که پایه بودی همیشه٬ جا زدی.تمام عمر فکر می کردم که تو تا آخرش هستی.

حس زیباییست که سالی را با حس فروخته شدن شروع کنی.

بین آن همه جمعیت ، روبروی هم نشسته ایم .

دستهایمان ، همدیگر را لمس میکند .

چشمها تلاقی میکنند .

...

یکدفعه میگوید : .................. ، من دوستت دارم !

خون به صورتم هجوم میاورد ! ...

گر میگیرم ! ...

هنوز مثل نوجوانهای تازه بالغ که اولین کلمات عاشقانه اشان را میشنوند ، تا

بنا گوش سرخ میشوم !

...

حس خوبی است ! ... گرما را احساس میکنم ! ... آنقدر زیبا دروغ میگوید که

تا اعماق وجودم لذت میشوم ، به گمانم خودش هم آن لحظه به حرفش ایمان

داشت ... شاید هم من آنقدر در احساساتم غرق بودم که بیشتر حال خودم

را درک میکردم تا او ! شاید هم دروغی نبود.

...

لحظات به تندی سپری میشد ...

دررررررررررررررینگ ................................ تلفن زنگ خورد ................

لعنت به این مزاحم همیشگی ! ...

...

حسم از بین رفت !

انگار خودش هم از اول میدانست جای اشتباهی آمده ! ...

انگار فقط یک هشدار بود ! ... یک زنگ خطر ! ... ولی دلم نمیخواست باور کنم

نمیخواستم ... خودم نمیخواستم !

خوشحالم ............................................................... دارم رشد میکنم !

می نویسم ، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

با تو از فاصله ها خواهم گفت

گریه ، این گریه اگر بگذارد...+++

اینهارا نگفتم که فکر کنی من تغییر می کنم.نه نمی کنم.هرگز.

من عاشقم گویا!!!

امسال هم برنامه رو میریزم به شدت و پر انرژی.

درسته خیلی چیزهارو نخواهم داشت و حس های.....ولی به هر حال باید بود.و درست هم بود.

من حالا حالا ها برنامه دارم.

تو که میدونی من از تکرار خسته نمی شم.

برای کسی که مثل هیچ کس نبود

عزیز نامهربان من! می دونم که اینجا رو می خونی، بدون که در این وبلاگ:

تمام دلم را برایت نوشتم...++++

راستی تمام دعا های هر ساله را هم با قوت خود برایتان کرده ام همانند سالهای پیش.

ببخشید پراکنده شد نوشته ها٬ این روزها پراکنده ام!!!!

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:54

صفحه بندی