خرید بک لینک

مردمک های قهوه ای، خسته از پرسه زدن های بی هدف ... تا می آیی و ساحل پیدا کنی ، نصیبت هجوم خشمگین همه " ندانم ها " می شود تا ترک کنی یافتن ساحلی را که یافتنی نیست ... مردمک هایت خسته تر می شوند...

مردمک های قهوه ای ، خسته از دویدن هان پیاپی ... تا می آیی با خود قصه "آرامش" بخوانی و آنقدر تکرار کنی تا باور کنی اش ؛ همه ساخته ها، به راحتی پلک بر هم زدنی می شوند ، آوار ... از یک شب به بعد ، پلک زدن ها هم سخت می شوند .. از همان شبی که نمی دانی به کدامین تقصیر، اسیر شب های بی آرامشی... شب های بی آرامش بی نهایت ...

مردمک های قهوه ای ، خسته از تکاپوی بی حاصل ... چه امیدوارانه چشم می گسترانی بر پهنه زندگی تا از میان همه برزخ هایش، به فردوسی دلنشین پا نهی و شاید برای یک روز، رها شوی از این همه زندگی ... از این همه زندگی که برای تعریف کردنشان، چند جمله کافی است و تو با گفتنشان، بی رمز و راز می شوی ... چه امیدوارانه به چشم هایی خیره می شوی که مردمک هایش قهوه ای اند اما روشن تر از قهوه ای ... به چشم هایی که مژگانش، آنقدر بلندند که تداعی سایه می شوند بر بی پناهی هایی که هیچکس ندید و نخواهد دیدشان ... اما " شب خوب " که تمام می شود باز هم روز می آید ... مثل هر روز ...

مردمک های قهوه ای ، ناامید از امیدهای واهی ... چه خوشحال ، مدادی سیاه برمی داری تا پر رنگ تر کنی تیرگی های چشم هایت را ... بی واهمه از دوتا شدن ... می خندی ... دست می سایی بر دستانی که انگار بوی همدلی می دهند و همدردی ... به ناگاه دست ها ، دور می شوند ، باز اسیر هوای بی هوایی می شوی و باز هم باید بپرسی ... چرا ... برای رسیدن به جوابی که در هیچ فکری نخواهی یافت ....

مردمک های قهوه ای تو گیج می شوند ... مردمک های قهوه ای من گیج می شوند ... راه ، بیراهه می شود یا تاریک، نمی دانم ... با نمی دانم من ، بی هیچ سوالی ، خاموش می شود و شبی به همراه می آورد که دیگر مردمک هایم آسودگی ، خوابی ندارند ... خیره به سقف اتاقی که تا به اندازه استخوانهای نحیف سینه ام ، خود را پایین کشیده اند ... در حسرت آه کشیدن با صدا، در حسرت هق هق بی انتها ... سکوت می شوم و سکوت تا به روشتی روز ... درمانده از درک قصه هایی که هر روز می نویسد و مرا می خواند تا بازیگرش باشم ... دست به قلم می فرساید و من دل به قدر ... قدر من همین است که بگردم و بیابم آرامش مردمک های خسته ام را ... نایافتنی ام را ...

تو می گویی " کسی برای قرارم در این حوالی هست؟ ؟؟ کسی که ز روی عاطفه گیرد بدست آرامش ، ز روی شانه غبارم، در این حوالی هست ؟؟ کسی که سادگیش را درست مثل نسیم، بر روی دیده گذارم، در این حوالی هست ؟؟؟ کسی که ساده نشیند به جای تنهایی ،فروتنانه کنارم، در این حوالی هست ؟؟؟ کسی که با تمام وجودم، دل خود رابه دست او سپارم ، در این حوالی هست ؟؟؟کسی که حجم دلم را بر روی شانه او سبک چو اشک ببارم ، در این حوالی هست ؟؟؟ تو می گویی هست ؟؟؟ من می دانم که ...ت !

مردمک هایم خسته اند ... خسته ...

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:34

صفحه بندی