چشمانم را می بینی با حرکت کند مردمکهایش ، نمی دانی این کندی در دویدن از بی خیالی و آرامش نیست ، خسته اند... مردمک هایم نیز از پرسه های بی هدف خسته اند ... تو نمی دانی و هیچکس نمی داند ...
صدایشان را پاک می کنم ... تا به آرامش برسم ... هرکس که باید باشد و نمی خواهم ... اما صدای نبودنشان رساتر می شود در ذهن در هم برهمم ...
بعد از ماهها و سال ها ، دلت برایم تنگ می شود ... قهقهه به این دلتنگی ... تف به این دوست داشتن ... چقدر منطق کنار هم می چینم تا باور کنی قابل بخشودن نیستی اما غافل از اینکه تو هیچی نیستی و هیچی نداری ... ندار ندار ... اما باور نمی کنی ... نیازی به باور تو نیست ...
دعوت ... حرکت ... دویدن ... چقدر حرفهایت خسته کننده است ... من نه قاصدک میخواهم و نه به دنبال قاصدک خواهم رفت ... اینجا در سرای من هیچ بادی برای سوار کردن قاصدک ها نمی وزد.
چقدر خسته ام ... چقدر ...
هیچکس نمی بیند ... از چشمان خسته ام ... صورت خسته ام ... صدایی که بیصداتر از همیشه است...
برچسب:
نویسنده: عشق